میخوایم برا بابام گوسفند قربونی کنیم، اقاهه اومده تو پارکینگ که جلو بابام سر ببره با اینکه پیشنهاد خودم بود اما به طرز عجیب غریبی حالم بد شده و نمیتونم ببینم
از وقتی خودم پرنده دارم، حیوونا برام درحد انسانها چه بسا بیشتر مهم شدن و کوچکترین اسیبی بهشون بشدت ناراحتم میکنه
- نشستم تو خونه تا تموم شه بره، سعی میکنم بهش فکر نکنم اما یه لحظه رفتم پایین سینی ببرم دیدم طفلکی خوابیده دستو پاشم بستس🥺
یه گوسفند سیاه شاخدار مو فرفری☹️☹️☹️
خیلی غم انگیزه بدونی الان میخوان بکشنت☹️☹️☹️☹️☹️☹️
- همش تقصیر تراپیاس که خواستن منو احساسی کنن که الان با گوسفند و گربه مرده تو خیابونو ... هم همذات پنداری میکنم وگرنه من از بچگی میرفتم جلو سربریدن گوسفند ببینم😐😐😐
تو تغییر شیفت یه پرستار دختر جذاب شد پرستار بخش
تو این چند روز همش پرستار آقای جذاب میدیدم (تو کتگوری ذهن من پرستار فقط خانومه فک کنید اینجا همش پسر جذاب پرستار بود😁) اما امروز یه خانوم پرستار اومد با یه صورت گرد که با تزریق فیلر متناسب انحناهای جذابی ایجاد کرده بود، موهاشم مشکی با فرق وسط و از کنارها خوش فرم دور صورتش؛ رژ صورتی و رژگونه ای به رنگ لاو کیک شیگلم؛ چهره ای شاداب و عروسکی!
هیکلشم همون چیزی که من دوس دارم لاغر، ظریف با برجستگی های نرمال. اینا همه یه استایل کم داشت که اونم با سلیقه انتخاب شده بود؛ یه روپوش خوش برش یقه هفت باز تا روی باسن و یه شلوار که اصلا یادم نیستش (چون بالا انقد جذاب بود که وقت نشد پایین تنه رو ببینم)
خلاصه با خودم گفتم الان مامانم بیاد شر به پا میشه که چرا پرستار شوهر من فلانه و ...
ساعت ۱۱ پست رو به مامانم تحویل دادمو رفتم مغازه، دراوردن حساب کتاب خیاط برشکارا؛ تو مخی ترین کار ممکن تو این شرایط!
زنگ روی زنگ. یه جوری رفتار میکردن انگاری هرسال پولشونو خوردمو منو نمیشناسن!!!
اینم انجام شد باهاشون هماهنگ کردم و سپردم به شریکم (این لحظه مغزم نفس کشید و رها شد)
رفتم انبار ته طاقه فلان خیاطو براش فرستادم کت دامنی که برا خودم کنار گذاشته بودمم برداشتم ببرم خونه؛ نمیدونم مشکی بردارم یا سورمه ای؟ سورمه ایش خیلی شیکه رنگ ساله اما مشکی رو میتونم تو مراسم ختمی که عید دعوتم بپوشم و کلا هم راحتتر ست میشه و همیشگی تره! ... مرددم ( فردا بهش فکر میکنم سر فرصت)
ساعت یک و نیم شد به مروارید زنگ زدم ببینم کی میرسه که باهم بریم پیش همکارا خرید کنیم (به قیمت عمده😉)
مغازه هایی که اشنا بودن رفتیم چندتا انتخاب کردم اما چون فرصت نبود گذاشتم فردا از بینشون دقیقتر انتخاب کنم
ساعت ۳ ظهر؛ واقعا دیرم شده بود یک ساعت تا خونه داشتم؛ امروز پونزده ماه رمضان، تولد امام حسن بود و من نذر کرده بودم به نیت سلامتی بابام خودم غذا درست کنم (اماده نخرم خودم درست کنم) و خونه مامانیم تو مراسم افطاریشون پخش کنم
جنگی رسیدم خونه، سعی کردم تمرکزم بین کارهای دیگه و پرنده هام پخش نشه، شروع کردم به پختن لوبیا پلو، مقدار غذا زیاد بود و زمان طبخ طولانی تر میشد؛ دیدین همیشه وقت کمه، یهو صدتا کار پیش میاد؟؟؟ خیاطم زنگ زده من نمیتونم اسنپ بگیرم کارو بفرستم شما بگیر🫤 ساعت پنج عصر اسنپ از کرج!!! خلاصه سرویس شدم تا ساعت ۶:۱۵ غذارو تازه دم گذاشتم🥲 گفتم امام حسن خودت کمک کن غذا اماده شه به افطاری برسه🥺
خدارو شکر همه چیز اکی شد و من ۶:۴۵ خونه مامانیم بودم، غذا عالی شده بود (جاتون خالی)
ساعت ۸ برگشتم خونه تا کم کم اماده شم برم بیمارستان
فکر کردین این روز عادی به همین آسونی تموم میشه؟؟! قطعا خیر چون طرف حساب شما یه ادم بیش فعاله که سرش درد میکنه واسه چالش، ینی زندگی عادی بگذره هم این کرم داره غیر عادیش کنه!!!
اومدم تپسی بگیرم یهو چشمم به آیکون تپسی با همسفر افتاد! چرا که نه؟ تستش کنیم!!
۱۰:۱۵ شب از شرق تهران به سمت مرکز شهر، درخواست تپسی با همسفر!
سریع قبول کرد (اوه مای گاد چه جذاب) ۱۰:۳۰ تپسی جلو خونم بود سوار شدم رفتیم دنبال نفر دوم، دو کوچه بالاتر!
راننده یه پیرمرد بود که دلش میخواست ذره ای تو ترافیک نمونه اما بدتر میشد، همسفر هم یه پیرپسر ترشیده که به معنی واقعی کلمه اسکول بود!!! انقد حرف میزد دراصل انقد اراجیف میگفت که ایرپادمو کردم تو گوشمو به خودم فحش دادم که الان تایم تست کردن آپشن جدید تپسی نبود غزال!!!
پسره به راننده مسیر اشتباه نشون میداد بعد میگفت منکه گفتم اینجا ترافیکش زیاده اما خب عب نداره مجبوریم!!!! (کاش لاس وگاس زندگی میکردمو داشتن هفت تیر عادی بود)
مسیری که باید برای جفتمون روی هم ۴۰ مین طول میکشید، فقط ۴۰ مین ترافیک تا خونه اون لعنتی احمق شد!!
ساعت ۱۱:۴۵ رسیدم بیمارستان!!
احساس میکنم هر روز زندگی من معادل پنج روز زندگی بقیه ادماس😐
شبتون خوش
داشتم پست جدید صوفیا راجب پرخوری بعد بیماریشو میخوندم که متوجه خودم شدم؛
من چند روزه نمیخوابم چون شبا همراه بیمارمم و خوابم پریده حتی روزها هم نمیتونم زیاد بخوابم، دیشب بعد گذشت چهار شب، بیهوش شدم ینی یه جوری عمیق خوابیدم که بیمارم منو ساعت چهار صبح بیدار کرد! بیدارم میشدم دوباره میخابیدم ینی پرستار میومد من بیهوش بودم از رو کله ام سرمو وصل میکرد!! (بنده خداها خیلی درکم کردن)
الان از ۶ صبح بیدارم چون باید تختو جمع میکردم و کارای روتین بیمار انجام میشد اما بقدری مست خوابم که اصلا تمرکز ندارم دلم میخواد یه دل سیر بخوابم اونم نه خونه، همینجا
دلم میخواد تخت بیمار بغلیو بدن بهم هیچکس هم نره بیاد بیمارمم حالش خوب باشه و من بخوابم تا ابد ... انقد که سیر شم ... گشنه خواب شدم☹️
- دیشب بقدری هیستریک شده بودم از شرایط که دلم میخواست جیغ بزنم انقد که همه ازم دور شن، منم برم... برم تو خودم... برم یه جا گم شم دست هیچکس بهم نرسه کسی کارم نداشته باشه ... مث بچگیام برم تو کمد دیواری قایم شم☹️
خدایا من خسته شدم خیلی فشار رومه ...
- اضطرابم بالاس انقد که حس ناتوانی و سردرگمی بهم میده ...
- پرستار خوشگله امروز شیفتشه اما هیجان اونم نمیتونه خوابمو بپرونه ...
خیلی دوست دارم پست بنویسم خصوصا چون تو بیمارستان همش بیکارم
اما انقد نخوابیدم مغزم اصلا فرمان نمیده
به سختی تمرکز میکنم رو هندل کردن کارهای مغازه
میخوام باقی رویا و بیمارستانو بنویسم اما دو خط مینویسم یادم میره چی باید بنویسم!!
تازه فهمیدم خواب چقد اهمیتش ملموسه
- یه چیز عجیب که اتفاق افتاده اینه که مغزم انگاری عادت کرده نخوابه هی فرمان بی خوابی و بیش فعالی میده مثلا این وقت شب بعد اینکه تو سه روز نهایت شش ساعت خوابیدم، حس هیجان و انجام فعالیت دارم!!! (امروز کلا بیرون بودم هم فعالیت جسمی داشتم هم فکری، بدون هیچ استراحتی!! سه شبم هست نخوابیدم چطور ممکنه این حالت؟؟؟)
مورد عجیب دیگه بی میلیم به غذاس، روزها روزه ام. موقع افطار نه ولع دارم نه میل، فقط بخاطر غش نکردن هرچی باشه میخورم برام فرقی نداره اونم خیلی کم
(نه گرسنم میشه نه تشنم!!)
فک کنم بدنم سر شده!!
خدایا نمیرم🫤
نمیدونم این بیمارستان چی داشت که رویا اومد سراغم ... رویا! چیزیکه خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم ...
بچه که بودم ینی از چهار سالگی احتمالا؛ هرچیو که دوس داشتم تو رویا تصورش میکردم ... هرچی ... هیچ مرزی نداشت چون مال خودم بود؛ دنیای خودم بود چرا باید مرز میداشت؟ اصلا کسی نمیفهمیدش که بخواد بذارتش رو ترازو! خودمم که به خودم اجازه همه چیو میدادم پس دیگه مرزی نیاز نداشت ... ازاد و رها ... هرآنچه که دلم میخواست بود ... اما واقعیت یه دختر چهار ساله اروم و ساکتو منطقیو سرد و درونگرا!!
وای ازون رویاهای شیرین کودکانه نگم براتون که هنوز طعمش زیر حس چشایی ذهنمه😊 جلو بابام رو موتور میشستم رو باک، مامانمم پشت، تو ذهنم مسیرو رو ابرا میرفتم جا موتور، خنک مطبوع نرمو درازکش😁 ابرم کنارش جای خوراکیم داشت (منطق تو رویام تنها مرز بود!!) من اون زمانها خیلی بدغذا و لاغر بودم اما تو رویام خوراکی ها مطابق میل من بود بلال کبابی که نرم باشه همه جاش یه اندازه کباب شده باشه، نمکش اندازه باشه هی نخوای نمک بزنی طعمشو لوث کنه، داغ نباشه یخم نباشه خلاصه اندازه یه پیرزن هفتاد ساله ادا اطوار داشت ذائقم🤣
شش سالم شد رویاهامم متنوعتر شد یه رویایی داشتم که تا همین چندسال پیشم باهام بود و هیچوقت نخواستم بپذیرم اکت جنسیه!!! (این یه مورد سکرت بمونه برام)
از زمانی که خوندن یاد گرفتم رویاهام تقلیدی هم شد؛ رویاهای نویسندرو رویای خودم میکردم؛ خیلی دلچسب نبود اما تجربه بود ... همچنان رویاهای بکر و کودکانه خودمم ادامه داشت تا زمانیکه سنم به بلوغ رسید ...
اینجا رویام فی البداهه اسلیو میسترس بود😐 اینم دو سه ساله فهمیدم، تو رویام دو تا پسر داشتم خوشگل و خوش تیپ حدود ۱۷-۱۸ ساله، یه شوهر نسبتا جوونم داشتم و همش بهشون زور میگفتم میزدمشون، اینام از من حساب میبردن و اقتدارم داشتم!!
واقعا ازین رویا لذت میبردما! هرروز یه سکانس میساختم و ادامه دار بود، با توجه به اتفاقات روزمره لذت های جدید روش پیاده میکردم🫤 خودم یادش میوفتم خجالت میکشم!!! (اخه دختر خوب تو با نیم وجب قد و هیکل ریزه میزه چرا باید سه تا مردو تو رویات بزنی اونم همسر و پسران خیالیتو؟؟؟؟ حالا زدی چرا هرروز؟ چرا لذت؟🫤 من معذرت میخوام از جمع🫤 ) حالا بیشتر این رویارو باز نمیکنم چون صحنه های جدیدی از صنعت ارباب برده رونمایی خواهد شد اونم حدود بیست سال پیش!!!
- من نه برادر دارم نه دایی
کلا اطراف نزدیکم جز بابام مردی نبوده بابامم ادم متمدنی بوده و هست اینکه چرا مردستیز بودمو نمیدونم اما خیلی مردستیز بودم انگاری مردها حق ابا و اجدادیمو خورده بودن که خداییش نخوردن تا حالا ...
.
.
شد پونزده سالم، حالا رویام شد منو دایی بزرگمو دایی کوچیکم!! مامان بابا نداشتم با این دوتا زندگی میکردم تو رویام دختری خودسر و بی مرزو افسار گسیخته بودم که تنها ترسم دایی بزرگم بود اونم بشدت غیرتی و سنتی (من غیرت نمیدونستم چیه چون کسی رو من غیرت نداشت سر همین تو رویام جز لذتهای پرهیجانیم بود که اکثرا روش رویاپردازی میکردم یه جور نقطه عطف!) با کمک دایی کوچیکم که همیشه اسمش حمید بود، دایی سعیدو دور میزدیم اونم تهش میفهمیدو به چوخ میرفتیم🤣 خلاصه این رویا حدود پنج شیش سال ارشد رویاهام بود
- من از سیزده سالگی دوس پسر داشتم اما هیچ جایی تو رویاهام نداشتن
.
.
رفتم دانشگاه ...
ادامه دارد
بیمارستان عجب جای عجیبیه !
- پرستارا کلا درحال لاس زدن هستن ینی مریض یا همراه مریض داره پرپر میزنه اونا دارن از جمال هم تعریف میکنن!!
- دکترها فقط درحال سبقت گرفتنن نمیدونم چشونه کلا عجله دارن دیرشون شده کسی هنوز کشف نکرده بین ویزیت این بخش تا بخش بعدی که معمولا ساعت ها طول میکشه، دکترها کجا میرن! (کلا دم اتاق عمل عجله دارن تو بخش عجله دارن سر مریض عجله دارن!!!)
- تنها قشری که در سکوت و متواضعانه و باحوصله داره کارشو میکنه خدمه بیمارستانها هستن!
- از حراست بیمارستان نگم براتون که حس میکنن خدان و صاحب اختیار تام !!
.
.
.
.
چند روزیه پدرمو اوردیم بیمارستان منم به عنوان همراه پیششم
ادامه دارد ...
الان موقع رفتن تو نبود🥺
چرا مردا اینجورین؟
توقع دارن زنها همیشه خوشحال باشن بدون مشکل باشن نیازی نداشته باشن انگاری باید تو بهترین حالتشون تافت زده شن و تقدیم عاقا!!! شن!!!
در غیر اینصورت باشه طرفشونو به حال خودشون رها میکنن میرن میگن هروقت اکی شدی بگو بیام!!!
میخوام نیای وقتی تو درد و مشکلات من نیستی فقط تو روزای خوش منی🤨😒
- طرف اومده میگه عزیزم من میرم خونمون هروقت مشکلاتت حل شد تونستی خونه بمونی برا من غذا بپزی بهم برسی باهم خوش بگذرونیم، برمیگردم!!!
مگه داریم همچین چیزی؟؟؟؟
باز پنج شنبه و روز درمان تراپی گروهی ...
مسیر خونه تا اونجا با متروعه
به طرز عجیبی یه خانوم دستفروش تو مترو داره میگه :
« سوراخ گوش بدون درد با گوشواره روکش طلا ... دو جفت ۱۵۰ تومن
... خانوما دستام سبکه اصلا درد نمیگیره ...»
فقط میتونم بگم پرهاااام!!!
محیط که خوب بود خانوم دکتر از محیط بهتر
دقیقا طبق سلیقه من بود یه خانوم خوش استایل نیمه کشیده نسبتا ظریف همه چیز تمام. صورتشم خوشگل بود همونجوری که من دوس دارم؛ ظریف، طبیعی، زیبا ...
مهربون با شخصیت و با اقتدار، متبحر ... اینطور بگم اگه پسر بودم همچین دختریو انتخاب میکردم البته تو جوونیمو تو جوونیش😁
حدودا ۴۰ـ۴۵ ساله بود هی راه میرفت من نگاش میکردم تا باهاش وفق پیدا کنم ترسم بریزه ...
دو ساعت نشستم تا نوبتم شه ... شروع کرد ژل لبمو زدن
بهش گفتم ممکنه حالم بد شه یه جور ترس ناشناخته دارم که نمیدونم دقیقا از چیه( نه خاطره بدی نه چیزی) اما منو تا مرز بیهوشی میبره ...
همراه اورده بودم رانی اورده بودم بهم یه توپ دادن فشارش بدم حین تزریق، خلاصه همه چیز محیا بود اما من هنوز نیم سی سی نزده بودم دیدم دارم میرم !!! (از حال)
خانوم دکتر عزیزم گفت صبر میکنیم حالت اکی شه بعد ادامه میدیم ...
خلاصه همه چیز خوب پیش رفتو تامام 😊
تهشم بهم گفت نگران نباش منم از سوزن میترسم😁
- این ترسه واقعا اذیت کنندس قبلا سر یه ازمایش خون ساده هم فینت میکردم الان بهتر میتونم کنترلش کنم اما اینکه نمیدونم چرا، بده ☹️