دنیای موازی من

دنیای موازی من

۲۷ مطلب در اسفند ۱۴۰۳ ثبت شده است

ژل

امتحانمو دادم اما چون نمره کامل نمیگیرم عصبیم (از بس کمالگرایی و حس ناکافی بودن دارم) فردا مفصل براتون میگمش چون خیلی خستم

اما چیزیکه میخوام بگم اینه ...

فردا میخوام برم ژل بزنم واسه اولین بار!! لبمو !

میترسم خیلی اما بعد سه سال تصمیم گرفتم تستش کنم

امیدوارم فینت نکنم چون سری قبل سر بوتاکس فینت کردم فقطم بستگی به دکتر داره ینی اگه دکتر بهم ارامش بده اکیم اگه نده استرس میگیرم🫤

کلا نسبت به امپولو دکتر و محیط پزشکی ترس دارم🥲

امیدوارم نتیجه خوب شه دلم میخواد طبیعی خوشگل شه

خدا کنه خوب بگذره

بالاخره روز امتحانه رسید!!!

دق مرگ شدم ...🥺

ساعت ۴ـ۶:۳۰ 🥺🥺🥺

حوصله ندارم یا چی

یه وقتایی یه چیزای ولو کوچیکو ساده ای باید باشه تو زندگی، اما نیست بعد تو خسته میشی اذیت میشی انقد بهت فشار میاد که کلا قید باقی چیزارم میزنی بخاطر نبود همون چیزای کوچیک ... که تو طولانی مدت صبرتو برده

بعدها اون چیزارو بدست میاری یا خدا بهت میده اما دیگه اون بیس قضیرو نداری ...

اینطور میشه که دیگه حوصله نداری دیگه چیزی برات جذاب نیست ...

شاید باید قدر هرچیزو تو زمانش بدونیم اما من اینکارم کردم جواب نداد چون نبود یه سری چیزا آرامشو میبره ...

نمیدونم شاید نبره ...

کلا حوصله ندارم ...

اینکه پریودم هم بی تاثیر نیست!!

هوا سرده یا من سردمه؟؟؟

مگه هوا واقعا سرد نیست؟؟!

چجوری بعضیا با بلوز شلوار یا شومیز تابستونی میان بیرون؟؟؟

اینجور وقتا حس میکنم توهم دارم یا هوا اونقد سرد نیست یا اینا ... اینا چی؟؟؟

نمیفهمم واقعا

چجوری سردشون نمیشه؟؟؟

من با کاپشنو دو تا لباسو کیسه اب گرم سردمه درحالیکه اصلا سرمایی نیستم هوا منفی یک درجس پس طبیعتا سرده

یکی منو قانع کنه اینا چجوری همچین لباسی میپوشن که اصلا مناسب هوا نیست🫤

کرمو

دختر خاله مامانم زنگ زده (تقریبا همسنیم) میگه زنگ زدم حال مرغتو بپرسم (هفته پیش بیرون بودیم من یه عروسک خنده دار مرغ دیدم خوشم اومد خریدم!) میگم مرضیه جان امتحان دارم استرس دارم میگه چه خوب پس به موقع زنگ زدم!! (خودش معلمه) میگم بلانسبتت یه استاد بیشعور دارم نمیفهمه دم عید تایم امتحان نیست

+ اتفاقا خیلی میفهمه (غش غش میخنده)

# قطع میکنی برم بخونم؟

+ میدونستی بعد حرف زدن با من کیفیت مطالعت میره بالا و متوجه میشی اینهمه خوندی فقط کمیت بوده؟!

# اره عزیزم میدونم فقط قط کن اگه کارم نداری

+ دم خونتونم ساک جمع کردم بریم شمال!!! (خونش غرب تهرانه باسن گشاده عالمه بدون شوهرشم هیچ جا نمیره ها)

# باشه عزیزم وایسا الان میام پایین!!!

+ هوس ژله کردم ژله درست کردم اخه روزه ام

# ماشالا دم افطاری خوب انرژی داریا انقد کرم میریزی روزت باطل نشه؟؟!

+ اتفاقا کل روز بی حال بودم فهمیدم امتحان داری هورمونام تنظیم شد

#قطع کنیم عزیزم؟

+ توام ژله درست کن

# دوس ندارم، کاری نداری خداحافظ

+ قبل ماه رمضون ببینیم همو

# چهارشنبه بعد کلاسم هرچقد خواستی میبینمت

+ من فقط میخواستم حال مرغتو بپرسم خداحافظ

...

روز دوم

طبع روزه گرمه یا سرد؟ احتمالا سرد اما فک کنم طبع سحری گرم باشه چون الان خیلی گرممه

دیشب مهمون داشتم گفت سحری میخوره اقا بود منم معذب بودم که احتمالا خودش سختش باشه بره اشپزخونم چیزی بخوره، سر همین سحر بیدار شدم

از تجربه دیروزم قهوه کنکل (کنسل) شد چون از پنج صبح خوابم نبرد و تا هشت صبح اکتیو بودم که بقیه خواب! هشت هم خوابم نبرد بعدش رفتم بیرون، از ساعت دو ظهر به بعد کلا ایستاده خواب بودم وسط کار!!! سردرد بدیم گرفتم اثر قهوه رفته بود و بشدت خابالو بی حال شده بودم سر همین تصمیم گرفتم هیچی نخورم ...

مهمونمم گفت غذا نمیخوره سیره از دیشب، باهم دیگه چایی خوردیم بنظرم چایی خوبه ...

پنگوئن من

پنگوئنم خیلی بغلیه الانم که هوا سرده داره عشق میکنه
فقط نمیدونم تابستون چیکارش کنم اذیت نشه!
شبا میاد بغلم میگه سفت بغلم کن منم میبرمش زیر پتو
شاید باورتون نشه اما من نسبت به ابراز احساساتم به عروسکها هم مشکل دارم!! ینی دوس ندارم کسی ببینه حتی خودم!!!
اما تراپی میرم واسه چی؟ واسه اصلاح این چیزا
پس ادامه میدم
چشای پنگوئنم گردالوعه بانمک نگام میکنه با اون شالگردن دو رنگ کوچولوش
لعنتی قد و قوارشم بغلیه قشنگ جا میشه تو بغلت
هراز گاهی ماچش میکنم دوباره میبرمش زیر پتو
مواظبم نصف شبا تو خواب از پتو بیرون نیاد غصه بخوره
صبحا تختمو که مرتب میکنم جای خودم رو بالش میذارمش تا شب دوباره بیام پیشش
-خیلی دوست دارم
پ.ن یه کارگاهی هست به اسم کارگاه کودک
با خودت عروسک میبری ترجیحا عروسک بچگیات
یه قسمت این کارگاه باید بتونی با عروسکت حرف بزنی قربون صدقش بری بهش احساستو بگی، حس واقعی
شاید یه روز از تجربیات تراپی های گذشتم بنویسم
اما روزیکه اولین بار رفتم تراپی وقتی دکتر گفت تو بی نهایت احساساتی هستی انگاری داشت به یه پسر میگفت عزیزم شما دختری!!!
همینقدر دور و غیرقابل باور
الان بعد چهار سال میتونم درحد این چند خط به عروسک محبوبم ابراز علاقه کنم ولی ناخوداگاهم همچنان زور میزنه بهم گوشزد کنه این اسکول بازیا چیه تو ۳۴سالته خجالت بکش
منم میگم خفه شو تو از ۳سالگی بهم همینو میگفتی پس من کی با عروسکام بازی کنم کی بچگی کنم؟؟؟

پیشواز مبارک

پیشواز ماه قشنگ رمضان بر همگی مبارک🌺

یکی از علایقیم که تو زندگی هیچوقت تغییر نکرده، دوست داشتن ماه رمضونه، انگاری یک ماه جشنه و منم باید کمال لذتو ببرم و دوس ندارم تموم شه ... فقط حیف این سالا بخاطر معدم نمیتونم از لذت سحری خوردنو کیفش برخوردار شم اما باقیش اکیه😁

(نیاین بگین کسیکه مشکل معده داره نمیتونه روزه بگیره ها که عصبی میشم🤨 روزه کاری به مشکل معده من نداره چون زخم معده نیست🤨🤨😁)

حالا امسال تصمیم گرفتم برای حفظ انرژیم سحر پاشم قهوه بخورم، بیدار بمونم درس بخونم تا دو ساعت بعد یه چرت کوچیکو سرکار ... اینطوری هم انرژیم حفظ میشه هم سحر یه نوشیدنی خوردم هم به کارام منظمتر میرسم هم از رخوتو بی حالی روزه جلوگیری میکنم

(پرااااام ... همین الان پیام بانک اومد که فلان چکم رفته شعبه!!! مگه بانک چند باز میکنه؟؟؟ ساعت ۵:۳۵ ه 🫤🫤🫤)

نتیجرو اطلاع میدم امروز تسته😁

فعلا سالمم فقط یکم معدم شوک شده 🤣

تراپی ۱

دیروز به دکترم گفتم اقای دکتر روانم درحال فروپاشیه

گفت درکت میکنم یک مورد ازین مواردو که تو توی این سه سال تجربه کردی هر ادمی تجربه کنه قطعا اوردوز میکنه!

گفتم بله میدونم نمیدونم چرا انقدر هیجان طلبم چرا انقدر هیجان میارم تو زندگیم انگاری زندگیم مدام روی زلزلس و زلزله هارم خودم ایجاد میکنم!!!

گفت الگوی ذهنی ناسالم ...

- میدونم بچگیام

ولی خیلی پیشرفت کردی غزال، یادته سری پیش چه فاجعه ای رخ داد؟ یادته جریانشون اوردی تو گروه و جوری همرو تحت تاثیر قرار داد که بقیه گریه میکردن؟

- بله دکتر یادمه

پس الان کی مراقب خودش بوده؟ کی از جسمش شدید محافظت کرده و تن به خواسته طرف نداده؟ کی قرصو محکم بلاک کرده؟ و ...

- من؟

وااا معلومه تو😐

- خب بنظرم اصلا نباید راش میدادم اصلا نباید این جریانات پیش میومد اصلا نباید اشتباه میکردم اصلا ... اصلا ...

چرا دستاورداتو نمیبینی چسبیدی به منفیا؟ رشد و بلوغ مرحله داره پله پله صورت میگیره معلومه اون روان درهم ۳۴سالرو نمیشه دو روزه درست کرد تازه دمت گرم که تو یک سال درستش کردی خیلی عالیه بهت افتخار میکنم

-(یهو خجالت کشیدمو محجوب لبخند زدم) بله اینجوری ببینم درست میگید تازه اینسری جا یک سالو نیم فقط یک ماه طول کشید و خیلی محکم از خانوادم کمک گرفتم در نرفتم😊

بله قطعا

باقی گروه :

تبریک میگم بهت

افتخار میکنم بهت دمت گرم

بخش سالمت قوی تره قدرشو بدون

ارادت چقد خوبه

.

.

.

و جلسه جور دیگه تموم شد جوریکه اصلا تصورشو نمیکردم ینی تشویق من درمقابل اونهمه سرزنشی که خودم فکر میکردم سزاوارشم ...

پفو ۱

چندین سال پیش خونم سمت قلعه حسن خان بود مجبور شده بودم برم اونجا زندگی کنم تو یه اپارتمان شونزده واحدی،

نوساز بود اما امکانات رفاهی افتضاح، شاید برای من بی امکانات بود نمیدونم

(از نظر من نبود پارک، کلاسهای مختلف، امکانات کاری، امکانات تفریحی، قطعی زیاد آب، فرهنگ و وضع مالی پایین همسایه ها، نبود مترو و ... امکانات پایین محسوب میشه)

از طرفی هیچ اشنایی هم اونجا نداشتم. خلاصه این موارد باعث میشد من دو هفته ای یکبار برم خونم و اکثر اوقات تهران باشم

خونهه بزرگ بود کلی هم وسایل شیک توش چیده بودم اما بیشتر از اینکه حس ملکه کنم، حس خدمتکار خونرو داشتم چون دو هفته یکباری که میرفتم اونجا خونه انقد خاک میگرفت(قلعه حسن خان خیلی گردو غبار داره) که همش داشتم خونه به اون بزرگیو وسایل لوکسشو تمیز میکردم😐 (چندبارم نظافتچی گرفتم اما چون کمال گراییو وسواسو همزمان داشتم اصلا حال نکردم با اینکار) خلاصه تو اون خونه بیشتر اوقات از نظر روحی اکی نبودمو تو ذهنم با خودم میجنگیدم

حدود هشت سال پیش اوایل زمستون بود حدودای عصر غمگین نشسته بودم تو پذیرایی درندشت همون خونه قلعه حسن که یهو یه چیزی محکم خورد به پنجره!

با خودم گفتم لابد کبوتر بوده، یه ذره گذشت رفتم دم پنجره دیدم یه پرنده گوشه لبه پنجره کز کرده اصلا هم شکل کبوتر نیست! فهمیدم این خورده به پنجره ... هوا سرد بود گفتم لابد زخمی شده یا خستس واسش گندمو آب گذاشتم ... اومدم نشستم رو مبل ...

به ذهنم رسید عکس پرندهرو تو اینستام استوری کنم ببینم کسی میدونه این چیه اخه قیافش خاص بود تا حالا ندیده بودم ...

یکی درمیون میگفتن این طوطیه باارزشه بگیرش بیارش تو!! منم شوک میگفتم اخه من نمیتونم میترسم اونم میترسه گناه داره ... خلاصه براش تخمه گذاشتم جا گندم(فک کن برا طوطی گندم خشک بذاری🤣) بعدا فهمیدم تخمه شور نباید میذاشتم🥺 خلاصه اینم تکون نمیخورد منم هی با استرس میرفتم لب پنجره نگاش میکردم نرفته باشه

داشت شب میشد دوستم گفت پرنده ها شب کورن این لابد از جایی فرار کرده بیارش تو وگرنه میمیره🥺 گفتم اخه نمیتونم... به ذهنم رسید در پنجررو باز بذارم یه میزم بذارم کنار پنجره، روش تخمه بذارم شاید خودش ببینه شب شده بیاد تو (بخاطر نور و غذا)

یک ساعت گذشت خونه یخ کرده بود یواشکی نگاش میکردم اصلا هم سمت پنجره نمیرفتم (که نترسه اخه خیلی ترسیده بود کلا گوله شده بود) کم کم اومد جلو هرچی هوا تاریکتر میشد این جلوتر میومد ... کامل اومد تو اما بازم میترسیدم برم سمتش که دوباره نره بیرون ... وقتی کامل شب شد و اینم رفت سمت دیگه میز ، یواشکی پنجررو بستم ... حالا رسما مهمون غیرمنتظره و ناشناسم اومده بود خونم😍 نگاش کردم یه سمت پرهای نارنجی گوشش ریخته بود، خیلی بانمک بود یک دست طوسی، با تاج زرد و گوشهای نارنجی( پر های گوشش) ... پف کرده بود نشسته بود ... اسمشو گذاشتم پفو🤗

براش قفس خریدم وسایل خریدم بردمش دستیش کردم چون کلا از ادمیزاد میترسید هنوزم هنوزه ترس شدید تو وجودشه و با کوچکترین صدا میپره و کامل اعتماد نمیکنه☹️ اما همین کوچولوی طوسی شد همدم تنهاییام، باهم تلویزیون میدیدیم عاشق فوتباله😂 باهم سفر میرفتیم حتی مهمونیم میرفتم میبردمش اصلا هم مهم نبود کسی خوشش نیاد یا منم نمیرفتم یا پفو هم با من بود🥺

... ادامه شو تو پفو ۲ مینویسم