پفو ۱
- جمعه, ۱۰ اسفند ۱۴۰۳، ۰۲:۱۱ ب.ظ
چندین سال پیش خونم سمت قلعه حسن خان بود مجبور شده بودم برم اونجا زندگی کنم تو یه اپارتمان شونزده واحدی،
نوساز بود اما امکانات رفاهی افتضاح، شاید برای من بی امکانات بود نمیدونم
(از نظر من نبود پارک، کلاسهای مختلف، امکانات کاری، امکانات تفریحی، قطعی زیاد آب، فرهنگ و وضع مالی پایین همسایه ها، نبود مترو و ... امکانات پایین محسوب میشه)
از طرفی هیچ اشنایی هم اونجا نداشتم. خلاصه این موارد باعث میشد من دو هفته ای یکبار برم خونم و اکثر اوقات تهران باشم
خونهه بزرگ بود کلی هم وسایل شیک توش چیده بودم اما بیشتر از اینکه حس ملکه کنم، حس خدمتکار خونرو داشتم چون دو هفته یکباری که میرفتم اونجا خونه انقد خاک میگرفت(قلعه حسن خان خیلی گردو غبار داره) که همش داشتم خونه به اون بزرگیو وسایل لوکسشو تمیز میکردم😐 (چندبارم نظافتچی گرفتم اما چون کمال گراییو وسواسو همزمان داشتم اصلا حال نکردم با اینکار) خلاصه تو اون خونه بیشتر اوقات از نظر روحی اکی نبودمو تو ذهنم با خودم میجنگیدم
حدود هشت سال پیش اوایل زمستون بود حدودای عصر غمگین نشسته بودم تو پذیرایی درندشت همون خونه قلعه حسن که یهو یه چیزی محکم خورد به پنجره!
با خودم گفتم لابد کبوتر بوده، یه ذره گذشت رفتم دم پنجره دیدم یه پرنده گوشه لبه پنجره کز کرده اصلا هم شکل کبوتر نیست! فهمیدم این خورده به پنجره ... هوا سرد بود گفتم لابد زخمی شده یا خستس واسش گندمو آب گذاشتم ... اومدم نشستم رو مبل ...
به ذهنم رسید عکس پرندهرو تو اینستام استوری کنم ببینم کسی میدونه این چیه اخه قیافش خاص بود تا حالا ندیده بودم ...
یکی درمیون میگفتن این طوطیه باارزشه بگیرش بیارش تو!! منم شوک میگفتم اخه من نمیتونم میترسم اونم میترسه گناه داره ... خلاصه براش تخمه گذاشتم جا گندم(فک کن برا طوطی گندم خشک بذاری🤣) بعدا فهمیدم تخمه شور نباید میذاشتم🥺 خلاصه اینم تکون نمیخورد منم هی با استرس میرفتم لب پنجره نگاش میکردم نرفته باشه
داشت شب میشد دوستم گفت پرنده ها شب کورن این لابد از جایی فرار کرده بیارش تو وگرنه میمیره🥺 گفتم اخه نمیتونم... به ذهنم رسید در پنجررو باز بذارم یه میزم بذارم کنار پنجره، روش تخمه بذارم شاید خودش ببینه شب شده بیاد تو (بخاطر نور و غذا)
یک ساعت گذشت خونه یخ کرده بود یواشکی نگاش میکردم اصلا هم سمت پنجره نمیرفتم (که نترسه اخه خیلی ترسیده بود کلا گوله شده بود) کم کم اومد جلو هرچی هوا تاریکتر میشد این جلوتر میومد ... کامل اومد تو اما بازم میترسیدم برم سمتش که دوباره نره بیرون ... وقتی کامل شب شد و اینم رفت سمت دیگه میز ، یواشکی پنجررو بستم ... حالا رسما مهمون غیرمنتظره و ناشناسم اومده بود خونم😍 نگاش کردم یه سمت پرهای نارنجی گوشش ریخته بود، خیلی بانمک بود یک دست طوسی، با تاج زرد و گوشهای نارنجی( پر های گوشش) ... پف کرده بود نشسته بود ... اسمشو گذاشتم پفو🤗
براش قفس خریدم وسایل خریدم بردمش دستیش کردم چون کلا از ادمیزاد میترسید هنوزم هنوزه ترس شدید تو وجودشه و با کوچکترین صدا میپره و کامل اعتماد نمیکنه☹️ اما همین کوچولوی طوسی شد همدم تنهاییام، باهم تلویزیون میدیدیم عاشق فوتباله😂 باهم سفر میرفتیم حتی مهمونیم میرفتم میبردمش اصلا هم مهم نبود کسی خوشش نیاد یا منم نمیرفتم یا پفو هم با من بود🥺
... ادامه شو تو پفو ۲ مینویسم
- ۰۳/۱۲/۱۰
به این فکر میکنم اگر من بودم میتونستم به فوبیام غلبه کنم و درب پنجره رو باز کنم، تا پرنده بیاد داخل، یا احتمالا باید شاهد مرگش توی سرما میبودم...
چقدر قشنگه تو دل ترس رفتن و باهاش روبرو شدن...
خوشبحال پفو... 🥹
خوشبحال شما...❤️