دنیای موازی من

دنیای موازی من

پیشواز مبارک

پیشواز ماه قشنگ رمضان بر همگی مبارک🌺

یکی از علایقیم که تو زندگی هیچوقت تغییر نکرده، دوست داشتن ماه رمضونه، انگاری یک ماه جشنه و منم باید کمال لذتو ببرم و دوس ندارم تموم شه ... فقط حیف این سالا بخاطر معدم نمیتونم از لذت سحری خوردنو کیفش برخوردار شم اما باقیش اکیه😁

(نیاین بگین کسیکه مشکل معده داره نمیتونه روزه بگیره ها که عصبی میشم🤨 روزه کاری به مشکل معده من نداره چون زخم معده نیست🤨🤨😁)

حالا امسال تصمیم گرفتم برای حفظ انرژیم سحر پاشم قهوه بخورم، بیدار بمونم درس بخونم تا دو ساعت بعد یه چرت کوچیکو سرکار ... اینطوری هم انرژیم حفظ میشه هم سحر یه نوشیدنی خوردم هم به کارام منظمتر میرسم هم از رخوتو بی حالی روزه جلوگیری میکنم

(پرااااام ... همین الان پیام بانک اومد که فلان چکم رفته شعبه!!! مگه بانک چند باز میکنه؟؟؟ ساعت ۵:۳۵ ه 🫤🫤🫤)

نتیجرو اطلاع میدم امروز تسته😁

فعلا سالمم فقط یکم معدم شوک شده 🤣

تراپی ۱

دیروز به دکترم گفتم اقای دکتر روانم درحال فروپاشیه

گفت درکت میکنم یک مورد ازین مواردو که تو توی این سه سال تجربه کردی هر ادمی تجربه کنه قطعا اوردوز میکنه!

گفتم بله میدونم نمیدونم چرا انقدر هیجان طلبم چرا انقدر هیجان میارم تو زندگیم انگاری زندگیم مدام روی زلزلس و زلزله هارم خودم ایجاد میکنم!!!

گفت الگوی ذهنی ناسالم ...

- میدونم بچگیام

ولی خیلی پیشرفت کردی غزال، یادته سری پیش چه فاجعه ای رخ داد؟ یادته جریانشون اوردی تو گروه و جوری همرو تحت تاثیر قرار داد که بقیه گریه میکردن؟

- بله دکتر یادمه

پس الان کی مراقب خودش بوده؟ کی از جسمش شدید محافظت کرده و تن به خواسته طرف نداده؟ کی قرصو محکم بلاک کرده؟ و ...

- من؟

وااا معلومه تو😐

- خب بنظرم اصلا نباید راش میدادم اصلا نباید این جریانات پیش میومد اصلا نباید اشتباه میکردم اصلا ... اصلا ...

چرا دستاورداتو نمیبینی چسبیدی به منفیا؟ رشد و بلوغ مرحله داره پله پله صورت میگیره معلومه اون روان درهم ۳۴سالرو نمیشه دو روزه درست کرد تازه دمت گرم که تو یک سال درستش کردی خیلی عالیه بهت افتخار میکنم

-(یهو خجالت کشیدمو محجوب لبخند زدم) بله اینجوری ببینم درست میگید تازه اینسری جا یک سالو نیم فقط یک ماه طول کشید و خیلی محکم از خانوادم کمک گرفتم در نرفتم😊

بله قطعا

باقی گروه :

تبریک میگم بهت

افتخار میکنم بهت دمت گرم

بخش سالمت قوی تره قدرشو بدون

ارادت چقد خوبه

.

.

.

و جلسه جور دیگه تموم شد جوریکه اصلا تصورشو نمیکردم ینی تشویق من درمقابل اونهمه سرزنشی که خودم فکر میکردم سزاوارشم ...

پفو ۱

چندین سال پیش خونم سمت قلعه حسن خان بود مجبور شده بودم برم اونجا زندگی کنم تو یه اپارتمان شونزده واحدی،

نوساز بود اما امکانات رفاهی افتضاح، شاید برای من بی امکانات بود نمیدونم

(از نظر من نبود پارک، کلاسهای مختلف، امکانات کاری، امکانات تفریحی، قطعی زیاد آب، فرهنگ و وضع مالی پایین همسایه ها، نبود مترو و ... امکانات پایین محسوب میشه)

از طرفی هیچ اشنایی هم اونجا نداشتم. خلاصه این موارد باعث میشد من دو هفته ای یکبار برم خونم و اکثر اوقات تهران باشم

خونهه بزرگ بود کلی هم وسایل شیک توش چیده بودم اما بیشتر از اینکه حس ملکه کنم، حس خدمتکار خونرو داشتم چون دو هفته یکباری که میرفتم اونجا خونه انقد خاک میگرفت(قلعه حسن خان خیلی گردو غبار داره) که همش داشتم خونه به اون بزرگیو وسایل لوکسشو تمیز میکردم😐 (چندبارم نظافتچی گرفتم اما چون کمال گراییو وسواسو همزمان داشتم اصلا حال نکردم با اینکار) خلاصه تو اون خونه بیشتر اوقات از نظر روحی اکی نبودمو تو ذهنم با خودم میجنگیدم

حدود هشت سال پیش اوایل زمستون بود حدودای عصر غمگین نشسته بودم تو پذیرایی درندشت همون خونه قلعه حسن که یهو یه چیزی محکم خورد به پنجره!

با خودم گفتم لابد کبوتر بوده، یه ذره گذشت رفتم دم پنجره دیدم یه پرنده گوشه لبه پنجره کز کرده اصلا هم شکل کبوتر نیست! فهمیدم این خورده به پنجره ... هوا سرد بود گفتم لابد زخمی شده یا خستس واسش گندمو آب گذاشتم ... اومدم نشستم رو مبل ...

به ذهنم رسید عکس پرندهرو تو اینستام استوری کنم ببینم کسی میدونه این چیه اخه قیافش خاص بود تا حالا ندیده بودم ...

یکی درمیون میگفتن این طوطیه باارزشه بگیرش بیارش تو!! منم شوک میگفتم اخه من نمیتونم میترسم اونم میترسه گناه داره ... خلاصه براش تخمه گذاشتم جا گندم(فک کن برا طوطی گندم خشک بذاری🤣) بعدا فهمیدم تخمه شور نباید میذاشتم🥺 خلاصه اینم تکون نمیخورد منم هی با استرس میرفتم لب پنجره نگاش میکردم نرفته باشه

داشت شب میشد دوستم گفت پرنده ها شب کورن این لابد از جایی فرار کرده بیارش تو وگرنه میمیره🥺 گفتم اخه نمیتونم... به ذهنم رسید در پنجررو باز بذارم یه میزم بذارم کنار پنجره، روش تخمه بذارم شاید خودش ببینه شب شده بیاد تو (بخاطر نور و غذا)

یک ساعت گذشت خونه یخ کرده بود یواشکی نگاش میکردم اصلا هم سمت پنجره نمیرفتم (که نترسه اخه خیلی ترسیده بود کلا گوله شده بود) کم کم اومد جلو هرچی هوا تاریکتر میشد این جلوتر میومد ... کامل اومد تو اما بازم میترسیدم برم سمتش که دوباره نره بیرون ... وقتی کامل شب شد و اینم رفت سمت دیگه میز ، یواشکی پنجررو بستم ... حالا رسما مهمون غیرمنتظره و ناشناسم اومده بود خونم😍 نگاش کردم یه سمت پرهای نارنجی گوشش ریخته بود، خیلی بانمک بود یک دست طوسی، با تاج زرد و گوشهای نارنجی( پر های گوشش) ... پف کرده بود نشسته بود ... اسمشو گذاشتم پفو🤗

براش قفس خریدم وسایل خریدم بردمش دستیش کردم چون کلا از ادمیزاد میترسید هنوزم هنوزه ترس شدید تو وجودشه و با کوچکترین صدا میپره و کامل اعتماد نمیکنه☹️ اما همین کوچولوی طوسی شد همدم تنهاییام، باهم تلویزیون میدیدیم عاشق فوتباله😂 باهم سفر میرفتیم حتی مهمونیم میرفتم میبردمش اصلا هم مهم نبود کسی خوشش نیاد یا منم نمیرفتم یا پفو هم با من بود🥺

... ادامه شو تو پفو ۲ مینویسم

خستگی

مروارید خواهرم ویروس جدید گرفته مجبور شد بمونه خونه، سه روزه بخش تولید خودم که هست، مغازه وایسادنم افتاده گردنم تمام وقت، کلاس حسابداری و امتحانشو ... هم که گیم اورم کرده، بقدری جسمم خستس دوس دارم یک هفته بخوابم ...

گفتم نگرانم نشید بدونید چرا نمیام😁

دلی

هوا بی نهایت سرده از مغازه تا مترو فقط میخواستم برسم ...

خدایا شکرت سرپناه داریم، گاز داریم، پتو داریم، کانون گرم خانواده داریم ... درسته با خانوادم زندگی نمیکنم اما خدارو شکر هستن سالمن نزدیکمن خدارو شکر هروقت کمک خواستم حامیم بودن ...

خدارو شکر انقد برای خودم حامیم که با خودمو ۶تا پرندم حس خانواده دارم حس محیط امن دارم ... واقعا خدایا بی نهایت ممنون ببخشید من ۹۹درصد قدرنشناسم🥺

خدایا کمک کن به همه ... به اونا که محیط امن و گرم ندارن به اونا که محیط امن دارن اما قدرشو ندارن درکل خدایا مارو به حال خودمون نذار ... من یکی خیلی پرروام اما یکی از بنده هاتم ولم نکن ...

اصلا هیچ کدوم بنده هاتو ول نکن سختمه بگم اما بدهارم ول نکن ...

از کار بی منطقو زوری گریزونم!

امتحان حسابداریم در لحظه اخر کنسل شد🥳

حس جوونی بهم دست داد و حس قدرت🤣

کلا تعطیل شدن، کنسل شدن امتحان، تقلب، ... حس زیاد لذتو هیجان در من ایجاد میکنه😁😁

حالا جدا از اینا، دو روزه نشستم بکوب درس میخونم (مطالب جدیده هیچ ذهنیتی ازین علم نداشتم بشدت حفظیه من حفظیاتم افتضاحه) امشب دوستم زنگ زد بیاد ژلیش ناخنمو پاک کنه چون میخوام ماه رمضون روزه بگیرم گفتم امتحان دارم گفت روز دیگه نمیتونه خلاصه اومد منم عصبیو استرسی، اونم غمگین از رابطش با دوس پسرش داشت تعریف میکرد ... منم همینطور بداهه نظر تراپی گونه میدادم اینم هی شوک میشد میگفت اره درسته... اره از کجا میدونی... عه دکترم اینو نگفته ... چقد جالب برو مطب بزن ... منم سعی در حس بی تفاوتی نسبت به اضطرابم واسه فردا با تمرکز مشکلاتشو میشنیدمو نظر میدادم ... یهو به خودم اومدم دیدم گویا تمرکزم خیلی اومده بالا گفتم بشین دو تا فصل بخون، خواهرمم تازه رسیده بود دوستم دوباره داشت ماجرای دوس پسرشو واسه مروارید تعریف میکرد که من یهو گفتم بچه ها من بالاخره فهمیدم منطق این فرمول حسابداری چیه ... هرچی سرمایرو زیاد کنه میشه سمت خود سرمایه و سمت چپ فرمول، هرچی سرمایرو کم کنه میشه نقطه مقابل فرمول!!! 

(بخدا در عذابم این علم هیچ منطقی نداره و همش حفظیه هی میگردم ارتباط پیدا کنم منطق کشف کنم☹️) این منطق ردخورد نداشت چندجور تستش کردم درست دراومد🤩 یهو به خودم اومدم دیدم دوستم هاجو واج نگام میکنه میگه من دارم راجب رابطم میگم تو منطق فرمول حسابداریو پیدا کردی؟؟؟

گفتم خب چیکار کنم الان ذهنم تو موقعیت آلفاس بده انقد بهت راه حل دادم؟😁 گفت نه خیلی خوب بود و رفتن ادامه بحثشون😁😁

منم با هایلایترای رنگیم نشستم به خوندن اما با لذت... چون منطقش کشف شده بود و چون امتحان کنسل بود !!!

یادگاری های مبهم

از بچگیم تا حالا از هرکی یادگاری گرفتمو حداقل یک موردشو (از هر فرد) نگه داشتم میخواست شیٕ قیمتی باشه یا یک نوشته، حتی گل خشک از پارک چیده شده ...

دفتر خاطرات قدیمیمو اوردم دیدم لاش کلی ازین یادگاریاس

یه تیکه کاغذ کجو کوله که یه نقاشی کودکانه روشه (بچه دوست مامانم برا تولد پارسالم بهم کادو داده)

یه عکس که یه خبرنگار سال ۸۹ تو اردو جنوب دم اروندرود یواشکی ازم گرفته و همون موقع ظاهرش کردو بهم داد

یه عکس دو نفره از خودمو همسر سابقم تو یه مهمونی که دوست عکاسم بهم کادوش داد

یه سری نوشته یادگاری

یه قلک پنج سانتی چینی که احتمالا زوری یادگاری گرفتمش یادم نیست از کی

یه شاخه گل کوچیک خشکیده که نمیدونم کی داده

کلی پول نقد یادگاری!! از دویست تومنی بگیر که عیدی سیدی بوده که دوسم داشت تا تراول صد تومنی ... حتی اسکناس ده تومنی هم هست ده تا تک تومنی!!!

دو تا ده هزار تومنی دارم که کادوی بابام سر عروسی سابقم بوده حالا چرا نگهش داشتم؟ چون بابام عاشق ترتیب اعداد و ارتباط اعداده خیلیم باسلیقس منم عاشق ارتباط اعدادو وقایعم ... رفته بانک صد تا اسکناس ده هزار تومنی از عدد ۰۱ تا ۱۰۰ به ترتیب گرفته و گذاشته تو پاکت ... سال ۹۲, حتی پاکتشم نگه داشتم مامانم با خط قشنگش نوشته دخترم بهت تبریک میگم... بنظرم کلی ذوق پشتش بوده و من نگه داشتم

لیست برنامه ریزی خرید جهیزیم ... چون کلی خاطره خوش و ذوق بوده

لیست برنامه ریزی خونه تکونی شب عید فلان سال، چون اهمال کاریو بیش فعالی داشتم مجبور بودم برای هرچیز برنامه بچینمو مغزمو گول بزنم ... همه اینا هم سختی پشتش بوده هم خوشی (از خونه تکونی متنفرم اگه خودم بخام انجام بدم)

یه جعبه قدیمی بانمک که تو ۱۳ سالگی از اصفهان خریدم ادا جعبه قدیمی باشه اما فیک بود! الان اما فیک نیست و واقعا قدیمیه

یه پاکن خرسی مینیمال یک سانتی که بغل دستی محبوبم بهم یادگاری داد یه خودکار شکل دلفینم از مکه برام اورد

یه دفتر خاطرات خاص

تابلو، گلدون، کلی عروسک، طلا، وسیله خونه، وسیله دیجیتال مث موبایل یا هدست یا واچ، رز جاوید، زیورالات بدل، لباس، کفش و خیلی چیزای دیگه

حتی اولین عروس هلندیمم یادگاریه یادگاری از اولین خونه ای که مستقل شدم از خانواده و اومد لب پنجرم نشست و شد اولین حیوون خونگیم ...

میدونین چی جالبه؟ اینکه نود درصد اون ادما و حتی خاطراتشون تو زندگیم نیستن اما یادگاریاشون هست و من هیچوقت دور نمیندازم چیزیو که بخشی از زندگیم بوده حتی یک لحظه ...

مگه به مرور زمان خودشون بخوان برن مثل مرگ، گم شدن، خراب شدن و دزدیده شدن !!

غر دارم!

بدم میاد فکر میکنن احمقی بچه ای عقلت نمیرسه باید همش بهت امر و نهی کنن کارتو قبول ندارن میگن تو نمیفهمی!!!

بابا لعنتی مگه تو این ۳۴ سال شماها زندگی منو مدیریت کردین مگه شماها مواقع سختی برام تصمیم گرفتین که الان بمن میگید تو به خودت باشه هرچه پیش آید خوش آیدی زندگیتو خراب میکنی😐😐😐 بعد اسمشم میذارن علاقه و مراقبت!!!

- مشورت دادن خوبه اما دخالت کردنو تحقیر کردن بده

اینکه فک کنی خودت میفهمیو دیگران بی عرضن بده

کلا منیت بده

- ببخشید غر داشتم

جذاب چادری

نمیدونم چرا انقد جذبش شدم ...

تو ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودم یه خانوم چادری اومد کنارم وایساد یه نگه گذری کردم رومو برگردوندم بی قرار که چرا اتوبوس نمیاد

یهو به ذهنم رسید انگار خانومه ارایش داشت! اونم با چادر! (تو ذهن من خانوم چادری نباید ارایش ملموس داشته باشه تو خیابون) برگشتم نگاش کردم رژ لب داشت اونم یه رنگ جدید پررنگ خوشرنگ

بازم دقیقتر نگاش کردم چشماشم مداد کشیده بود مث مامانا، ابروهاشم رنگ داشت

رو گرفته بود اما یهو چادرش رفت کنار، دیدم روسری خوشرنگ سبز سرشه یکمم موهای بلوندش پیداس، خوشگل شده بود حلقه روسریشم ازین انگشترای نگیندار سبز بود

همش مراقب بودم نفهمه نگاش میکنم چون بنظرم زشته به کسی زل بزنی

همین طوری که یواشکی نگاش میکردم یهو گفت: بنده خدا موتوریه چقد بار پارچه داشت!! شوکه شدم بدون اینکه نگام کنه حواسش بهم بود!! ریلکس گفتم طبیعیه اینجا ازینا زیاده گفت گناه دارن میخورن زمین یهو، گفتم اره خطر داره؛ دستشو از زیر چادر اورد بیرون، لاک سبز داشت با روسریش ست بود ...

یه نگاه کلی کردم بهش که جزییاتی جا نمونده باشه!!! یهو به خودم اومدم : غزال چته تو که اصن کسیو نگاه نمیکنی چرا زل زدی به این بنده خدا ول کنم نیستی!!!

اینسری منطقی نگاش کردم

چقد شبیه مامانم بود! نه ظاهری، حسی ... شاید دوس داشتم مامانم این شکلی بود شایدم دوس داشتم الان مامانم کنارم بود ... چقد دلم واسه مامانم تنگ شده🥺

مامان بچگیام🥺🥺 همیشه با من بود همیشه بهش میچسبیدم طاقت دوریشو نداشتم باهاش بهم خیلی خوش میگذشت من ازون مواظبت میکردم اون به من عشق میداد عشق زیاد☹️☹️☹️☹️

دلم مامانمو میخااااد😭😭😭 اما زشته من بزرگ شدم خیلی ساله ازش جدا شدم دیگه مث قبل نمیشه نه من روم میشه نه اون🥺

حسابداری در انبار لباس!

فک کن نشسته باشی تو انبار پر از لباس

تست حسابداری بزنی که یک ساعت دیگه استاده نیاد بگه چرا درس نخوندی🫤

اخه یکی نیست بگه دختر! شب عید با اینهمه کار کلاس فشرده حسابداری رفتنت چه کوفتی بود که عین خلا بشینی لای یک عالمه لباس هول هولکی تست بزنی بعدش جنگی بری سر کلاس بعد دوباره برگردی بسته مشتری ببندی این وسط دوستتم خوش خیال اومده بهت سر بزنه🫤🫤🫤

من نمیدونم چون بیش فعالم این چیزا واسم پیش میاد یا چون بیش فعالم خودم این چیزارو پیش میارم؟؟؟

- حسابداری کوفتی ترین رشته دنیاس نه صرفا حفظیه نه مثل ریاضیات منطق داره

یه سری مسئلرو باید با بی منطقی حفظی، حل کنی😐😐😐

🤦🤦🤦🤦🤦