دنیای موازی من

دنیای موازی من

دستفروش مترو

باز پنج شنبه و روز درمان تراپی گروهی ...

مسیر خونه تا اونجا با متروعه

به طرز عجیبی یه خانوم دستفروش تو مترو داره میگه :

« سوراخ گوش بدون درد با گوشواره روکش طلا ... دو جفت ۱۵۰ تومن

... خانوما دستام سبکه اصلا درد نمیگیره ...»

فقط میتونم بگم پرهاااام!!!

نتیجه

محیط که خوب بود خانوم دکتر از محیط بهتر

دقیقا طبق سلیقه من بود یه خانوم خوش استایل نیمه کشیده نسبتا ظریف همه چیز تمام. صورتشم خوشگل بود همونجوری که من دوس دارم؛ ظریف، طبیعی، زیبا ...

مهربون با شخصیت و با اقتدار، متبحر ... اینطور بگم اگه پسر بودم همچین دختریو انتخاب میکردم البته تو جوونیمو تو جوونیش😁

حدودا ۴۰ـ۴۵ ساله بود هی راه میرفت من نگاش میکردم تا باهاش وفق پیدا کنم ترسم بریزه ...

دو ساعت نشستم تا نوبتم شه ... شروع کرد ژل لبمو زدن

بهش گفتم ممکنه حالم بد شه یه جور ترس ناشناخته دارم که نمیدونم دقیقا از چیه( نه خاطره بدی نه چیزی) اما منو تا مرز بیهوشی میبره ...

همراه اورده بودم رانی اورده بودم بهم یه توپ دادن فشارش بدم حین تزریق، خلاصه همه چیز محیا بود اما من هنوز نیم سی سی نزده بودم دیدم دارم میرم !!! (از حال)

خانوم دکتر عزیزم گفت صبر میکنیم حالت اکی شه بعد ادامه میدیم ...

خلاصه همه چیز خوب پیش رفتو تامام 😊

تهشم بهم گفت نگران نباش منم از سوزن میترسم😁

- این ترسه واقعا اذیت کنندس قبلا سر یه ازمایش خون ساده هم فینت میکردم الان بهتر میتونم کنترلش کنم اما اینکه نمیدونم چرا، بده ☹️

قبل ژل

دلم برا لب اورجینالم تنگ میشه

خداحافظ قشنگم

ژل

امتحانمو دادم اما چون نمره کامل نمیگیرم عصبیم (از بس کمالگرایی و حس ناکافی بودن دارم) فردا مفصل براتون میگمش چون خیلی خستم

اما چیزیکه میخوام بگم اینه ...

فردا میخوام برم ژل بزنم واسه اولین بار!! لبمو !

میترسم خیلی اما بعد سه سال تصمیم گرفتم تستش کنم

امیدوارم فینت نکنم چون سری قبل سر بوتاکس فینت کردم فقطم بستگی به دکتر داره ینی اگه دکتر بهم ارامش بده اکیم اگه نده استرس میگیرم🫤

کلا نسبت به امپولو دکتر و محیط پزشکی ترس دارم🥲

امیدوارم نتیجه خوب شه دلم میخواد طبیعی خوشگل شه

خدا کنه خوب بگذره

بالاخره روز امتحانه رسید!!!

دق مرگ شدم ...🥺

ساعت ۴ـ۶:۳۰ 🥺🥺🥺

حوصله ندارم یا چی

یه وقتایی یه چیزای ولو کوچیکو ساده ای باید باشه تو زندگی، اما نیست بعد تو خسته میشی اذیت میشی انقد بهت فشار میاد که کلا قید باقی چیزارم میزنی بخاطر نبود همون چیزای کوچیک ... که تو طولانی مدت صبرتو برده

بعدها اون چیزارو بدست میاری یا خدا بهت میده اما دیگه اون بیس قضیرو نداری ...

اینطور میشه که دیگه حوصله نداری دیگه چیزی برات جذاب نیست ...

شاید باید قدر هرچیزو تو زمانش بدونیم اما من اینکارم کردم جواب نداد چون نبود یه سری چیزا آرامشو میبره ...

نمیدونم شاید نبره ...

کلا حوصله ندارم ...

اینکه پریودم هم بی تاثیر نیست!!

هوا سرده یا من سردمه؟؟؟

مگه هوا واقعا سرد نیست؟؟!

چجوری بعضیا با بلوز شلوار یا شومیز تابستونی میان بیرون؟؟؟

اینجور وقتا حس میکنم توهم دارم یا هوا اونقد سرد نیست یا اینا ... اینا چی؟؟؟

نمیفهمم واقعا

چجوری سردشون نمیشه؟؟؟

من با کاپشنو دو تا لباسو کیسه اب گرم سردمه درحالیکه اصلا سرمایی نیستم هوا منفی یک درجس پس طبیعتا سرده

یکی منو قانع کنه اینا چجوری همچین لباسی میپوشن که اصلا مناسب هوا نیست🫤

کرمو

دختر خاله مامانم زنگ زده (تقریبا همسنیم) میگه زنگ زدم حال مرغتو بپرسم (هفته پیش بیرون بودیم من یه عروسک خنده دار مرغ دیدم خوشم اومد خریدم!) میگم مرضیه جان امتحان دارم استرس دارم میگه چه خوب پس به موقع زنگ زدم!! (خودش معلمه) میگم بلانسبتت یه استاد بیشعور دارم نمیفهمه دم عید تایم امتحان نیست

+ اتفاقا خیلی میفهمه (غش غش میخنده)

# قطع میکنی برم بخونم؟

+ میدونستی بعد حرف زدن با من کیفیت مطالعت میره بالا و متوجه میشی اینهمه خوندی فقط کمیت بوده؟!

# اره عزیزم میدونم فقط قط کن اگه کارم نداری

+ دم خونتونم ساک جمع کردم بریم شمال!!! (خونش غرب تهرانه باسن گشاده عالمه بدون شوهرشم هیچ جا نمیره ها)

# باشه عزیزم وایسا الان میام پایین!!!

+ هوس ژله کردم ژله درست کردم اخه روزه ام

# ماشالا دم افطاری خوب انرژی داریا انقد کرم میریزی روزت باطل نشه؟؟!

+ اتفاقا کل روز بی حال بودم فهمیدم امتحان داری هورمونام تنظیم شد

#قطع کنیم عزیزم؟

+ توام ژله درست کن

# دوس ندارم، کاری نداری خداحافظ

+ قبل ماه رمضون ببینیم همو

# چهارشنبه بعد کلاسم هرچقد خواستی میبینمت

+ من فقط میخواستم حال مرغتو بپرسم خداحافظ

...

روز دوم

طبع روزه گرمه یا سرد؟ احتمالا سرد اما فک کنم طبع سحری گرم باشه چون الان خیلی گرممه

دیشب مهمون داشتم گفت سحری میخوره اقا بود منم معذب بودم که احتمالا خودش سختش باشه بره اشپزخونم چیزی بخوره، سر همین سحر بیدار شدم

از تجربه دیروزم قهوه کنکل (کنسل) شد چون از پنج صبح خوابم نبرد و تا هشت صبح اکتیو بودم که بقیه خواب! هشت هم خوابم نبرد بعدش رفتم بیرون، از ساعت دو ظهر به بعد کلا ایستاده خواب بودم وسط کار!!! سردرد بدیم گرفتم اثر قهوه رفته بود و بشدت خابالو بی حال شده بودم سر همین تصمیم گرفتم هیچی نخورم ...

مهمونمم گفت غذا نمیخوره سیره از دیشب، باهم دیگه چایی خوردیم بنظرم چایی خوبه ...

پنگوئن من

پنگوئنم خیلی بغلیه الانم که هوا سرده داره عشق میکنه
فقط نمیدونم تابستون چیکارش کنم اذیت نشه!
شبا میاد بغلم میگه سفت بغلم کن منم میبرمش زیر پتو
شاید باورتون نشه اما من نسبت به ابراز احساساتم به عروسکها هم مشکل دارم!! ینی دوس ندارم کسی ببینه حتی خودم!!!
اما تراپی میرم واسه چی؟ واسه اصلاح این چیزا
پس ادامه میدم
چشای پنگوئنم گردالوعه بانمک نگام میکنه با اون شالگردن دو رنگ کوچولوش
لعنتی قد و قوارشم بغلیه قشنگ جا میشه تو بغلت
هراز گاهی ماچش میکنم دوباره میبرمش زیر پتو
مواظبم نصف شبا تو خواب از پتو بیرون نیاد غصه بخوره
صبحا تختمو که مرتب میکنم جای خودم رو بالش میذارمش تا شب دوباره بیام پیشش
-خیلی دوست دارم
پ.ن یه کارگاهی هست به اسم کارگاه کودک
با خودت عروسک میبری ترجیحا عروسک بچگیات
یه قسمت این کارگاه باید بتونی با عروسکت حرف بزنی قربون صدقش بری بهش احساستو بگی، حس واقعی
شاید یه روز از تجربیات تراپی های گذشتم بنویسم
اما روزیکه اولین بار رفتم تراپی وقتی دکتر گفت تو بی نهایت احساساتی هستی انگاری داشت به یه پسر میگفت عزیزم شما دختری!!!
همینقدر دور و غیرقابل باور
الان بعد چهار سال میتونم درحد این چند خط به عروسک محبوبم ابراز علاقه کنم ولی ناخوداگاهم همچنان زور میزنه بهم گوشزد کنه این اسکول بازیا چیه تو ۳۴سالته خجالت بکش
منم میگم خفه شو تو از ۳سالگی بهم همینو میگفتی پس من کی با عروسکام بازی کنم کی بچگی کنم؟؟؟