من شبها و روزهای زیادی از تنهایی و تاریکی ترسیدم اما ویترین یه دختر شجاع بچه پررو نمایش داده شده ...
ادما وقتی بازیگر میشن که حس ناامنی کنن
هرچی ناامنی بیشتر، بازی بیشتر، دورویی بیشتر ...
کی شرایط ناامنه؟ وقتی بازی ببینی دورویی ببینی ...
بازیگر هستم دورو هستم
از ادمای دورو متنفرم ...
امروز ساعت ۱۳:۳۰ کلاس داشتم
برخلاف همیشه از ده صبح حاضر بودم و ساعت ۱۲:۱۵ از خونه حرکت کردم زودتر از تایم همیشگیم رسیدم مترو. با خیال راحت با دوستم چت میکردم که یهو گفت دروازه دولت یادت نره خط عوض کنیا گفتم نه بابا عمرا
گفت من تازگیا حواس پرت شدم گفتم مال اضطرابته من حواس پرت نیستم اصلا!!
همینطوری چت میکردم که دیدم فردوسیم!!! دروازه دولتو رد کرده بودم!!!!!!
هم عصبی شدم هم استرس گرفتم (یه روز زود اومده بودم چرا اینجوری شد؟؟ سابقه نداشته اخه... منکه امروز کاملا نرمالم چرا باید خنگ بازی درارم) خلاصه سریع تصمیم گرفتم بین خط ازادگان قایم یا کهریزک تجریش کدوم زودتر میرسم کهریزک تجریشو انتخاب کردم جنگی برگشتم دروازه دولت و سمت تجریشو سوار شدم!
قشنگ ده مین وقتم رفت اما هنوز میشد مویی برسم
باز نشستم چت کردن اما به دوستم نگفتم جا موندم... ایستگاه همت ! سریع گوشیمو نگاه کردم ببینم کجام رد نکنم ... با اینکه مسیر هر هفتمه اما انگار چشمم ترسیده بود ... دیدم هنوز مونده ...
ساعتم پنج مین مونده بود. رسیدم میرداماد، بلند شدم اماده که ایستگاه بعدی پیاده شم
رسیدم؛ پیاده شدم دوییدم یهو دیدم بوی دلی مانجو میاد !!
عه!!
مترو قلهک که دلی مانجو نداره!!
(لابد تازه زدن اخ جون برگشتنه میخرم)
چرا راهرو مترو تغییر کرده؟!!!
صدای بلندگوی ایستگاه مدام میگفت ایستگاه شریعتی و من تازه شنیدم!!!
باورم نمیشد یک ایستگاه زودتر پیاده شدم!!!
باورم نمیشد تو یک روز دو بار ایستگاهارو اشتباه کرده بودم!!!
غزال چته؟؟؟
خودمو زدم به بیخیالی
برگشتم تا قطار بیاد
گوشی قبلیمو دراوردم تو گروه بنویسم دیر میرسم
پذیرفتم که دیر میرسم کاریش نمیشه کرد
دیدم کلاس تعطیله!!! دیروز تو گروه زده بودن و من چک نکرده بودم چون هیچوقت سابقه نداشت تو این یک سال کلاس تعطیل شه حتی روزای تعطیل رسمی!!!
نمیدونم حسم چیه نمیدونم اسمشو چی بذارم اما الان تازه ارامش گرفتمو میخوام روز ولن تاینمو خوش بگذرونم💎
نظر بدین حتما
زندگی خیلی کسل کنندس از طرفی مرگ هم وحشتناکه
چقد بده نه راه پس داری نه راه پیش ...
خانوادم خوشحالن پیششونم
اونجوری که میترسیدم نشد
اومدم خونه، بابام تنها بود احتمال دادم باهام قهر باشه اما سعی کردم اهمیت ندمو انگار که هیچی نشده صمیمی باشم!!
پلنم جواب داد بابام صمیمیو گرم باهام روبرو شد نشستیم گپ زدیم راجب کار
بعدش مامانم اومد مامانم کلا مهربونه استرس اونو نداشتم
بعدشو خواهرم اومد ازونم میترسیدم که غر بزنه اما نزدو چیزای خنده دار برام تعریف کرد
الانم میخوام کنار مامان بابام بخوابم مث بچگیام 🤩
خونم چند روزی ناامنه و مجبورم برم خونه مامان بابام
البته از نظر من امنه چون دلیل ناامنیش قرار نیست تو چند روز یا چند ماه برطرف شه و فرقی نداره برم خونم یا نرم اما اطرافیانم معتقدن باید بری تا آبها از اسیاب بیوفتن!!
در هرصورت انگار میخوام جون بدم خیلی اذیتم نرم خونه خودم ...
من خلوت خودمو میخوام امنیتو ارامش خودمو میخوام فضای شخصی خودمو میخوام دوس ندارم با خانوادم صمیمی شم از صمیمی شدن متنفرم چرا هیچکس منو درک نمیکنه؟؟؟؟
مگه میشه ۱۰ تا خانوم تو خیابون که باهمن (انقد شبیه همن مشخصه فامیلن) و دارن از روبرو میان سمتت، همشون باهم یهو نگات کنن؟؟؟
اضطراب شدید میگیرم اینجوری😟
- کلاس حسابداری دارم دلم نمیخواد برم چون اینم بهم اضطراب میده
- مث بچگیام شدم هرجایی میخواستم برم اضطراب میگرفتم انگار قرار بود جون بدم
ولی سعی میکردم هیچکس نفهمه و قوی باشم
بزرگتر که شدم دیگه برام مهم نبود نرم چون کسی نمیگفت چرا میری یا نمیری...
- انقد فشار رومه که میخوام برم سمت اعتیادم تا فشارو نفهمم ... دلم بشدت کافه و دوستامو میخواد !!!
نمیدونم چی بنویسم واقعا
از صبح تا حالا یه اسپرسو خوردم، یه نصف لیوان لته، یه نصف لیوان هات چاکلت!!
میل به هیچی ندارم
ده بار دستشویی رفتم بازم حس میکنم دستشویی دارم !!
خدایا منو به راه راست هدایت کن🤲
خدایا به همه مردم ارامش عطا کن🤲
نشستم الکی تو ایستگاه اتوبوس
یه مامان با دختر هشت سالش اومد پرسید این اتوبوس هفت تیر میره؟ یکم فک کردم گفتم اره (تا حالا سوار اتوبوس اینجا نشدم اصن نمیدونستم از کجا میاد کجا میره)
یکم گذشت گفت چقد دیگه میاد گفتم تازه رفته فک نکنم الان بیاد
یه نگاهی به دخترش کرد
گفتم میتونید با تاکسی برید یک کورسه مستقیم میره
با یه حالت غر و خسته گفت اخه خانوم (دخترش) دلش اتوبوس میخواد!!
یه نگاه به دخترش کردم (اونم داشت منو نگاه میکرد منتظر عکس العملم بود) گفتم خب پس وایسید!!
دختره یکم خجالت کشید مامانش دوباره ازش پرسید با تاکسی بریم؟ ... نشنیدم چی گفتن اما رفتن اونورتر
پنج مین بعد اتوبوس اومد نگاه کردم دیدم سوار شدن😁
وقتایی که با خودم درگیرم میرم تو افق محو میشم ...
خوشم نمیاد کسی منو با حال بد ببینه
خوشم نمیاد کسی کمکم کنه
خوشم نمیاد اصلا کسی باشه
میرم تو انزوا
تا ازون پایینا یکم بیام بالا و بعد بیام پیش همه ...
الان اومدم😊 سلام 👻