دنیای موازی من

دنیای موازی من

خانواده

خانوادم خوشحالن پیششونم

اونجوری که میترسیدم نشد

اومدم خونه، بابام تنها بود احتمال دادم باهام قهر باشه اما سعی کردم اهمیت ندمو انگار که هیچی نشده صمیمی باشم!!

پلنم جواب داد بابام صمیمیو گرم باهام روبرو شد نشستیم گپ زدیم راجب کار

بعدش مامانم اومد مامانم کلا مهربونه استرس اونو نداشتم

بعدشو خواهرم اومد ازونم میترسیدم که غر بزنه اما نزدو چیزای خنده دار برام تعریف کرد

الانم میخوام کنار مامان بابام بخوابم مث بچگیام 🤩

  • غزال !!

نظرات  (۵)

نمیدونم چرا، نمیشناسمتون، ولی خوشحالم که همه چی خوب پیش رفت...

پاسخ:
مررسی🌺🌺

شما برای بابات لبخند بزن و دلبری کن اون جز عشق و محبت بهت چیزی نمیده...

 

+ پس همیشه اون چیزی که فکر می‌کنیم نمیشه...

 

++ چه خوب باهاشون لالا میکنی... به بابات حسودیم شد :))

پاسخ:
من دلبری بلد بودم الان نصف تهرانو گرفته بودم🤣
دقیقا موافقم همیشه چیزیکه فک میکنیم نمیشه
کاملا مشخصه بابام ارامش داره

این آرامش باعث طول عمر بیشتر‌ پدرتون میشه...

پاسخ:
مرسی🌺

اوخی چقدر قشنگ بود :))

پاسخ:
🌺🌺🌺

غزال جونم وبلاگ بیانم تایید شد... :)))

پاسخ:
به به مبارکه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی