دنیای موازی من

دنیای موازی من

برشکار چموش

صبح قبل اومدن به مغازه داشتم باقالی پاک میکردم (نه به اشپزی نکردنم نه به باقالی پاک کردن!!!) خیلی عصبی بودم اضطرابمم بالا بود همینطوری که داشتم راه های جدید برای پاک کردن باقالی پیدا میکردمو رو هر کدوم تست میکردم با خودم گفتم غزال اضطرابتو تنظیم کن شاید حل شد مشکل، اینهمه دکتر گفته مشکل تو اضطرابته باید تنظیمش کنی وگرنه بقیشو خودت بلدی هندل کنی

خلاصه اضطرابه انقد بالا بود خشمو نفرت پشتشم انقد زیاد بود که دلم میخواست بمونه تا ابد بمونه !!

رسیدم مغازه

با خودم : چرا سختش کردی مگه بار اولته؟ صدبار پیش اومده و تو هندل کردی زنگ بزن طرف با ارامش بگو میخوام پارچمو بفرستم بره امروز، گفت پول بگو دیروز یکم زدم باقیشم ته سال میدم الان ندارم، هرچی گفت با ملایمت جواب بده دعوا که نداریم نون و نمک همو خوردیم حالا نساختیم چیزی نشده که

اکی داد زنگ بزن اون یکی برشکار، بگو این مدلو میتونی دراری این برشکارم نتونسته اونم تو ک.و.ن.ش عروسی میشه خلاصه حله

زنگ زدم به طرف دیدم چقد با ملایمت جواب داد گفتم فلانی میخوام پارچمو ببرم گفت نمیخوام گروکشی کنم اما تسویه کن بعد ببر گفتم دیروز پول زدم باقیشم تا عید میدم گفت اخه ... سریع گفتم من پول بخور نیستم برکت نمیکنه گفت باشه عب نداره و قطع کردیم

دیدم فضا مناسبه سریع پیام دادم بهش : اگه خودت میبری بذارم بمونه هم من اذیت نشم هم خیرش به شما برسه هم صورت قشنگی نداره پارچه از پیش برشکار برگرده تصمیم با شما!

زنگ زد راجب نمونم سوال کرد (ینی باشه میبرم👻) بعدم گفت فلان مدل جوابه ببرم واست ...

خلاصه مشکل این سه چهار روزم اینطوری حل شد🤩

میدونید چیه مشکل اصلی اضطرابه مشکل اصلی احساس خفه شده پشتشه همه اینارو صدبار با دکترم کار کردم اما روان لعنتی خیلی چموشه افسار گسیختس!!!

فقط کافیه ببینیش متوجهش باشی تا اروم شه اما دیدنشم سخته اونم واسه امثال من ...

تو یه پست اینستا دیشب دیدم قرص منیزیم برای کاهش اضطراب و عملکرد بدن خیلی عالیه امروز صبح یه دونه خورده بودم😉

بدخوابی

دو روزه اضطراب شدید دارم انقد که نصف شب از خواب میپرم و افکار این موضوع خوابمو میپرونه قضیه همون برشکارمه که باهاش دعوام شد

نمیدونم چیکار کنم شب عیده تایم نیست؛ وانت بگیرم پارچرو ببرم؟ کجا ببرم؟ اون یکی برشکار پررو نشه؟ اون یکی دیگه اگه نتونه این الگورو دراره چی؟ اگه اینی که باهاش دعوام شده لج کنه نذاره پارچه هامو ببرم چی؟

خسته ام خیلی خسته☹️

دلشکسته

یه سریا ظاهرا دل سنگن بی احساسن پررو و قلدرن

اما همینا هم دلشون میشکنه اما بی صدا، تو خودشون. همچنان ظاهرشون قلدره چون عادت کردن نشون ندن دلشون شکسته

 

اینا گناه دارن خیلی طفلکی و تنهان☹️

خانواده من

من مامان بابای خیلی خوبی دارم (خدا حفظشون کنه) فقط باید جدا از هم باشن که باهم به تنش نخورن شایدم باید منو خواهرم نباشیم که به تنش نخورن نمیدونم اما از بچگی همیشه حس میکردم دلیل دعوای مامان بابام منم!

جفتشون ادمای مدرنی بودن تو زمان خودشون

مامانم با تفکرات بشدت زن سالارانه مادرش بزرگ شده اما ذاتش یک زن خونگیه ظاهرش مذهبیه تفکراتشم. هوش اجتماعی بالایی داره و تو پرورش دادن انسانها به نظرم نخبس (هوش اجتماعیشو من ارث بردم)

پدرم تو کوچه خیابون بزرگ شده عزیز باباش بوده اما مامانش تو شش سالگیش طلاق میگیره میره اینم بچه کوچیکه بوده عشق مامانش، افسرده میشه میچسبه به خواهرش که یجورایی همسن مامانش بوده، بچه شری بوده بشدت هم باهوش مغز ریاضی خوبی داره ( اینو ازش به ارث بردم) تو زمان خودش ادم بروزی بوده خوش تیپ بوده مذهبی نبوده عکاسی میکرده اما درمورد انتخاب همسر سنتی میپسندیده!!

خلاصه این عروس دوماد ما بعد یکسال زندگی خدا منو بهشون میده یه دختر ریزه میزه خیلی لاغر سفید بور با دو تا چشم درشت بی حال!!

این بنده خداها تازه میخواستن جوونی کنن خودشونو پیدا کنن همو بفهمن منم این وسطا بودم! همین میشه که خیلی کاری بمن نداشتن فقط سعی میکردن بهم محبت کنن گاهی بی رویه گاهی اصن به کتف چپشونم نبودم!!! مثلا لج میکردن قهر میکردن هرکی منو میبرد برنده بود یکی با وعده خرید نازی (عروسک محبوبم) یکی با وعده تفریحو خوراکی و ... یه وقتاییم لیلی مجنون میشدن باهم دیگه سگا بازی میکردن کلا منو یادشون میرفت منم یه گوشه اروم میشستم نگاشون میکردم میگفتم خدارو شکر دعوا نمیکنن بازیشونو میکنن!!! 

میگذره من ۴/۵ سالم میشه که خواهرم بدنیا میاد بابام میره تو فاز اینکه غزال دیگه بزرگ شده نیاز به مراقبت نداره بچسبیم به بچه جدید، 

- منو بابام تو راه بیمارستان برا دیدن خواهر جدیدم: غزال اسم خواهرتو چی میذاری؟ من: مروارید!!! خب باباجون ازین ببعد تو خواهر بزرگ مرواریدی باید براش الگو باشی هر اشتباهی کرد از چشم تو میبینیم!!!

مامانمم فاز فرهنگی برمیداره یهو منو میذاره یه مهدکودک خفن دوزبانه و میگه غزال قشنگم برا اینکه به خواهرت حسودی نکنی میذارمت اینجا کلی بهت خوش بگذره!!؛

همونجا من فهمیدم خودم باید خودمو بزرگ کنم و خواهرمم احتمالا گردن منه چون اینا خیلی همت کنن با همدیگه بسازن😁

خلاصه گذشت و من بزرگ شدم و این شد که انقد فاصلم با پدر مادرم زیاد شد از نظر احساسی که الان با اینکه خونم تا خونشون پیاده ده دقیقس، ماهی یکبار زوری میرم خونشون اونم درحد یه شام دو ساعته و سریع برمیگردم

امشب شاید بعد یک سال تصمیم گرفتم شب خونشون بمونم

مامانم با مامانش رفته مشهد

بابامو خواهرم تنها بودن من اومدم پیششون، وقتی یکیشون هست احساس امنیت و ارامش میکنم

امامزاده صالح

هیچی جذابتر از نشستن تو یه مکان مذهبی نیست خصوصا که تایمت ازاد باشه و استرس رفتن نداشته باشی

جاتون خالی نمیدونین چه فضاییه

خلوت راحت نشستم پر نور و جشن و انرژی روحانی

.

.

.

امروز خیلی عصبی بودم همش باهمه دعوام میشد اون برشکار دیروزیه بود گفتم میترسم بهش زنگ بزنم، رفتم کارگاش برا اولین بار تو عمرم جلو همه اهل کارگاه دادو بیداد کردم حرفمو زدمو درو کوبیدمو اومدم بیرون ... کات شد اینم🫤 اومدم مغازه دیدم خواهرم به یه مشتری هر کارو صد تومن زیر قیمت داده!!! گفتم این چه کاریه گفت مشتریه زیاد میخره و فلان، گفتم چه ربطی داره زیر درصد تعیین شده که نباید بدی گفت تو با فلانی مشکل داری گفتم اینکه اولش مشتری خودم بوده من گرفتمش مگه خصومت شخصی دارم؟؟؟ هرچی حساب کتاب داره... عصبی اومدم برم انبار بار خیاطو بفرستم... اون یکی شریکم انبار بود داشت بسته همین مشتریو میبست گفتم زنگ بزن اقا مهدی (پیک مغازه) بیاد این بارو ببره اونم زد رو اسپیکر و گوشیشو داد من

همون موقع دیدم خواهرم به شریکم که دوس پسر سابقشم بوده پیام داده که غزال با مشتری مشکل داره از فلان مشتری خوشش نمیاد!! منو میگی انقد عصبی شدم سریع به خواهرم پیام دادم که فلان مشتری فامیل منه یا تو که بخوام باهاش مشکل داشته باشم خجالت نمیکشی پشت من به شریکمون میگی؟!!

خلاصه کارامو کردمو برگشتم مغازه کیفمو برداشتمو اومدم بیرون، زنگ زدم دوستم گفتم میای امامزاده صالح گفت اره

نیاز داشتم به این ارامش ... اینجا برخلاف شابدلظیمو حرم امام رضا خیلی خوب رفتار میکنن با ادمایی مث من

من حجاب مو ندارم، لاک دارمو ارایش اما نماز میخونم روزه هم میگیرم از زیارتم خوشم میاد اگه خدام یا مذهبیون افراطی رو مغزم نرن!!!

برا همتون دعا کردم شمام واسه من دعا کنید

نیمه شعبان

امروز تولد حضرت ابوالفضله

از بچگی عاشق ماه شعبان بودم چون همش تولد بود از همه خفنترش نیمه شعبان بود که کمتر جاییو بی چراغونی میدیدی همه کوچه پس کوچه ها شیرینی شربت میدادن انقد زیاد که دیگه دلتو میزد😂 همه خوشحال بودن

وقتی دبستانی بودم یه اقا سیدی روبرومون میشست که هرسال ماه شعبان کل کوچرو جوری تزیین میکرد که حتی رو زمینم تزیین میشد خیلی خوشگل بود

خونه ما و اقا سید ته کوچه بود از وسطای کوچه تا ته کوچه تزیینات بیشتر میشد حوضو ابنمای قدیمی میذاشت جوریکه کوچه بسته میشد.

این خاطره مال ۲۴ سال قبله یعنی من ده یازده سالم بود، مامانم یه اخلاقی داشت به هر مناسبتی چه ایرانی چه خارجی چه دینی برای منو خواهرم کادو میخرید که تو ذهنمون خاطره خوب بمونه. اون موقع پتو گلبافت تازه مد شده بود روز قبل نیمه شعبان از مدرسه که اومدم (بعداز ظهری بودم) خانوادگی رفتیم دو تا پتو گلبافت نرم واسه منو خواهرم خریدیم😍 چیزیکه برام جذاب بود و باعث شده تو ذهنم بمونه، حسه

حس شادی همگانی، حس کادو گرفتن، حس خوشحالی خانوادمو گرماش، حس هیجان ناشی از رنگی رنگی شدن شهر، حس خوشحالی برای تعطیل بودن مدرسه🤗

سالها گذشت و من همچنان نیمه شعبان برام حس خوب داشت به هرطریقی بود شبش میرفتم بیرون تا بتونم کل شهرو خوشحالی مردمو ببینم (چراغونیا و خوراکی پخش کردنا برام نماد خوشحالی بود) و خودمم خوشحال شم اما کم کم همه چیز کمرنگ شد میگفتن گرونه برق هدر میره مردم پول ندارن نذری بدن و ... انگار خوشحالی مردم کم شد هر سال کمتر ... منم غصه میخوردم که چرا مردم جشن نمیگیرن تورو خدا خوشحالی سالی یکبارو خراب نکنید و ... تا اون سال کذایی !!

من ۲۶-۲۷ ساله بودم متاهل، دانشجوی کارشناسی ارشد، به همسرم گفته بودم همکلاسی هام نباید بدونن من متاهلم چون دیگه با من دوست نمیشن و من تنها و افسرده میشم اونم با دلخوری قبول کرده بود. روز قبل نیمه شعبان بود بچه های دانشگاه قرار گذاشته بودن دسته جمعی بریم چیتگر، نمیتونستم به همسرم بگم چون قبول نمیکردو دعوا میشد از طرفیم دلم میخواست برم، سر همین یواشکی رفتم، رفتم خونه مامانمو ازونجا وسیله برداشتمو رفتیم... نهارو اونجا درست کردیمو گپو گفت و ... انقد استرسم بالا بود که همسرم نفهمه چیز خاصی ازون گردش یادم نیست اما تو راه برگشت همگی با مترو اومدیم نزدیکای غروب بود

همسرم قرار بود بیاد دم خونه مامانم دنبالم که بریم چراغونیای نیمه شعبانو ببینیم دیدم داره بهم زنگ میزنه منم نمیتونستم جلو بچه ها جواب بدم از طرفیم نیم ساعت دیگه میرسیدمو دیر نکرده بودم اما از بخت بدم برخلاف همیشه همسرم انگار چیزی حس کرده باشه و نگران باشه زنگ زده به خواهرم و اونم در جریان نبوده و گفته غزال با دوستاش رفتن چیتگر!!!

اون نیمه شعبان بدترین نیمه شعبان عمرم شد

کار منو همسرم به جدایی رسید اون همون موقع دم خونه مامانم بوده و برای اینکه منو ببره بیرون زودتر از سرکارش اومده بوده و من نمیدونستم☹️ وقتی فهمید من با دوستام رفتم چیتگر، برگشت خونه و دیگه جوابمو نداد ... حالم خیلی بد بود حس گناه شدید، خشم از خواهرم، خشم از متاهل بودنم، غم ناراحت کردن خودمو مجید ...

یک ماه خونه مامانم بودم و نهایتا خانواده هامون باعث شدن آشتی کنیم و هفته اخر ماه رمضون همسرم اومد دنبالم تا بریم برای عروسی برادرش لباس بخریم 🤩

چهار سال بعد این ماجرا من از همسرم جدا شدم

پشمک

تلفنم زنگ میخوره

- چطوری عشقم؟

& خوب نیستم محمد بی حوصلم☹️

- قربونت برم پشمک من نباید غصه بخوره پاشو حاضر شو بیام بریم بیرون یه دور بزنیم درستت کنم

& حوصله ندارم

- گفتم بدو😡 فقط نری با برف سال دیگه بیایا جنگی حاضر شو میام

+ بیست مین بعد هول هولکی موندم چی بپوشم یه رژ زدم از دستشویی اومدم خونه ولو، پنج تا میس کال از محمد رو گوشیمه !!!

زنگ میزنم با داد میگه :

- غزززاااال گفتم حاضر شو دیگه چیکار میکنی دو ساعت

& بابا محمد بیست دقیقه گذشته کلا، من چجوری حاضر شم پرنده هام ولو این وسطن اصن نمیام🥺

- به ولله نیای دیگه نه من نه تو ، عب نداره سریع پرنده هاتو بکن تو بیا

+++++++

سوار موتورش شدم

& گفتم ببخشید ارایش نکردم حوصله نداشتم

- بخدا همین طوری خوشگلتری

& محمد از استرس جیشم گرفت

- (یه نگاه چپ چپ خندون با چشای درشتو صورت لاغرش) میخام یه توالت فرنگی سیار برا تو و مامانم بخرم

& بی حیا🤗 کجا میریم؟

- کوتوله ها، دوس داری؟

& رزرو نداریم

- گور باباشون پول میدم برا خوشگلم جا باز کنن

++ لپشو میکشم دور کمرشو سفت میگیرم یکم میلرزم هوا سرده سریع کاپشنشو درمیارن میده بهم میگم خودت یخ میکنی میگه نه من گرممه!! دروغ میگه همیشه فقط راحتی من براش مهمه سیگارشو روشن میکنه با یه دست موتورو گرفته با یه دست سیگارو خوراکی هایی که همیشه واسم با عشق میخره میاره

هر از گاهی برمیگرده با عشق نگام میکنه چشاش میخندن تا حالا ندیدم کسی چشاش بخنده

- گوگوش میخونی؟

# غریبه آشناااا دوست دارم بیاااا

منو همرات ببر به شهر قصه ها

بگیر دست منو تو دستات ... 

++ با هم دیگه میخونیمو میخندیم

# بارون اومدو یادم داد تو زورت بیشتره ...

# امشب میام باز دم پنجرتون ...

++ همرم نصفه میخونیم یهو محمد به حالت اکوی بلندگو میگه یک یک یککککک ... الو الو لوووو

++ باهم غش غش میخندیم

++ حالم خوب میشه

 

+++ صورتش تکیده شده بخاطر مواد ... بخاطر من دوباره برگشته سمت اعتیاد ... چون نمیتونم باهاش بمونمو باید برم ...

کاش میتونستم باهاش زندگی کنم کاش ده تا زندگی داشتم... نه یه دونه!

مرور

🎧 ما آدم دنیای همدیگه نبودیم
تو فال هم بودیم ولی ما مال همدیگه نبودیم
تو یه رویایی که نمیرسی به دستم من دیگه از عشق تو خستم
تو رویایی که نمیشه مال من شی اینه که روت چشمامو بستم 🎧

اهنگ مرور حامیم؛ عاشق این اهنگم دوس دارم با گیتار بزنمش اما همت نمیکنم برم سمتش، یک سال بیشتره دست به گیتارم نزدم حتی اوازیم نخوندم☹️

- امروز موندم خونه، هفت و نیم بلند نشدم دلم خواست بیشتر بخابم به پرنده هامم گفتم پیش پیش لالا که بدونن میخام بخابم صدا نکنن اونام کمو بیش رعایت کردن و من تا ۹ نخابیدم فقط حالت خوابو بیدار داشتمو تنبلیم میومد پاشم

خیلی مشکل گردن و کتف دارم کلا درگیرم با بالشت و مدل خوابیدنم خیلی هم کجو کوله میخوابم🫤 از وقتی دوست پسر خدا بیامرزم از خونم رفته خیلی راحتتر کجو کوله رو تخت میخوابم (تختم دو و نیم نفرس) چون همیشه عادت داشت موقع خواب بچسبه بهم من میوفتادم گوشه تخت🫤 اما یه حسنی داشت که ماساژ حرفه ای بلد بود

۹ کامل بیدار شدم رفتم پرنده هامو اوردم بیرون، رفتم حموم، قهوه، کارای روزمره، موزیک، اب دادن گلها ، چک کردن برنامه خیاط برشکارا، زنگ به مغازه، چک کردن کارای شخصی خودم که تماس مهمی نداشته باشم، ... شد ۱۲ ظهر تصمیم گرفتم غذای خونگی درست کنم امروز که تایم دارم، یادم بود بادمجونو لوبیا سبز تو یخچال دارم گفتم برا اینکه خراب نشه جفتشو درست میکنم یه خورش بادمجون و یه لوبیا پلو؛ گوشتو گذاشتم بپزه با ادویه و پیازو اب کم( غذام چون رژیمیه و نباید روغن بریزم با اب کم و حرارت کم درست میکنم) یه موزیک شاد رقصی هم پلی کردم

تلفنم زنگ خورد

دوست پسر خدابیامرزم بود گفت چیکار میکنی گفتم هیچی گفت چیکار کنم دلم برات تنگ شده اما نمیخوام باهات باشم اذیتم میکنی؛

گفتم نمیدونم خودت راهی سراغ داری بگو

گفت کی بیام خونت لباسامو بردارم گفتم کلید که داری هروقت خواستی بیا اما من نباشم

گفت چرا؟ گفتم دوس ندارم

یکم روزمره تعریف کردیم برای همو گفتم خداحافظ

اومدم اهنگ مرورو پلی کردم گذاشتم رو تکرار

رفتم سراغ یخچال، بادمجونو لوبیاها کپک زده بودن☹️ مامانمو خواهرم هربار میان خونم میگن تو هرچی تو یخچالت باشه کپک میزنه چون دست به یخچال نمیزنی! (خب چیکار کنم عادت کردم وقتی خونه مامانم بودم همیشه مامانم خوراکی میاورد من هیچوقت سراغ یخچال نمیرفتم وقتیم متاهل بودم همسر سابقم میرفت سراغ یخچال یه چیز میاورد باهم بخوریم یا حواسش بود چیزی خراب نشه و یخچالو منظم میچید خیلی با سلیقه و مرتب بود ) یخچالو یه پاکسازی کردم هرچی خراب بودو ریختم دور

از فریزر بامیه دراوردم ریختم تو خورشت با حریره سیر

دیدم دلم برنج میخاد و گوشته تا دو نمیپزه یه شوید پلو هم درست کردم از کابینتم یه کنسرو بوقلمون پیدا کردم (بابام قبلا برام خریده بود یادم نبود) شستمش که روغنش بره ریختم رو برنج گذاشتم دم بکشه😁 جاتون خالی با بچه هام ( پرنده هام) خوردیمشو الانم دراز کشیدم ببینم بقیه روزو چیکار کنم ...

- دو تا عروس هلندی دارم مادهه رفته رو تلویزیون واسه خودش خوابیده نره هی میره رو کابینت براش انواع اوازهارو میخونه که اون بیاد اینم عشق تلویزیون ریلکس کرده محلم نمیذاره 🤣 خلاصه پسرم سرگردون کل خونرو داره میچرخه اواز میخونه ...

 

پنگوئن

 - نزدیک چهارراه حافظ کریمخان یه املت فروشیه با محیط کارگری که

پاتوق همیشگی منه وقتی برا کارم میام این سمت؛

ساعت شش غروب رفتم یه چیزی بخورم یه سوسیس تخم مرغ سفارش دادم خیلی سردم بود کنار بخاریشون نشستم( احتمالا بخاطر هیچی نخوردن فشارم پایین بود) سرم گرم گوشیم بود دوستم زنگ زد بریم کافه گفتم نه میخوام برم خونه؛ گفت نمیشه برنامتو عوض کنی گفتم نه تو ترکم ( من معتاد کافه و ادمهام و همون اندازه معتاد تنهاییم ) گفت اکی. دلم نیومد باز گفتم میخای بیای خونم گفت اره ... 

سوسیس تخم مرغو اوردن، بی اشتها خوردم اومدم حساب کنم یه پسره همزمان با من میخواست حساب کنه نمیدونم دیالوگشون دقیقا با صاب مغازه راجب چی بود فقط شنیدم راجب لوبیا و گرونیو نخریدن سبب ارزونیه و ... بحث میکردن صاب مغازه بهم گفت نوشابه نداشتین گفتم خیر یهو پسره گفت این خانومم نوشابرو کنار گذاشته، منم نگاش کردم گفتم کلا نوشابه نمیخورم و حساب کردمو اومدم بیرون

(رو میزش یه نوشابه خانواده بود داشت با خودش میبرد!!)

پ.ن بنده پرنسسی هستم که کف خیابون بزرگ شده🤣 (ظاهر پرنسس سفید برفی/ باطن چنگیز خان سیبیل کلفت!!)

- اومدم مترو یه دوست دیگه زنگ زد گفت با بچه ها میخوایم بریم بستنی بخوریم میای

گفتم نه

پ.ن این بنده خدا هر سری از من میخواد یکی از دوستامو بهش معرفی کنم بلکه با یکی bor بخوره اما همش جواب منفی میشنوه اینسری بهش گفتم علی اقا نندازی تقصیر منا

گفت من نمیدونم تو یه دوست دختر بمن بدهکاری🫤🫤🫤 (من کلا چهار تا دوست دختر داشتم همشون به شما جواب منفی دادن الان فقط پسرا موندن🫤)

- تو غرفه مترو یه عروسک فروشی بود وایسادم جلوش گفتم امروز خیلی غصه خوردی بیا واسه خودت عروسک بخر خوشحال شی، یهو یه دختره اومد یه عروسک گربه برداشت گفت قشنگه؟ گفتم اره، خریدش. (هیچوقت گربه دوس نداشتم بی چشمو روعو لوسه) منم یه پنگوئن خریدم (دوس داشتم پنگوئن داشتم اما اب و هوای خونم مناسب زیست بومش نیست)

- از مترو تا خونه یه مادر دختر دیدم یه مامان جوون با یه دختر کوچولو، دلم دختر کوچولو خواست که بچه من باشه اما من بدنیا نیارمش سه سالگیش بیاد پیشم و همیشه هم کنارم نباشه سختمه کل تایممو بذارم براش

- الان خونم با پنگوئنم دراز کشیدیم رو مبل به دوستمم گفتم نیا

سنگ پای لنگ

خب من همچنان غمگینم مشتری میاد میره حساب کتابارو دراوردم برای یکی از دوستام پیش دوست دیگش وساطت کردم اشتی کنن و ... اما برا خودم نتونستم کاری کنم☹️

یکی از برشکارام زنگ زد دوبار جوابشو ندادم چون مشتری داشتم الان نمیتونم بهش زنگ بزنم چون قراره دعوا کنیم منم انگاری میترسم از دعوا، اما به خودم میگم حوصلشو نداری بذار بعدا... هی بعدا... بازم بعدا😐

شریکم زنگ زده میگه پارچه خریدیم بفرستیم پیش کی؟ و من مجبورم به اون برشکار زنگ بزنم☹️

باید نقاب مسلط بودن به اوضاعو من قویم رو باز از جیبم درارم بزنم گویا!!!

حرفامو میفهمید یا گنگ مینویسم؟؟