دنیای موازی ۱
- جمعه, ۲ فروردين ۱۴۰۴، ۰۸:۵۰ ق.ظ
حس میکنم روحم تو جهان های مختلف زندگی میکنه اصلا سر همین اسم این وبلاگ دنیای موازی من انتخاب شده؛ خوب که دقت میکنم میبینم خودم به میل خودم دنیاهای مختلفو میارم تو زندگیم، انگاری روحممم تاب موندن تو یه دنیارو نداره هی میخاد سرک بکشه اینور اونور، آخه سیرم نمیشه طفلک، نمیدونه چی میخواد سردرگمه
اما باز تست میکنه ... شاید که تو جستجو پیدا کنه اون گم شدشو ... شایدم گمشده ای نداره و فقط از جستجو لذت میبره ...
دیروز ... هفت صبح بیدار شدم میخواستم برم تجریش به هر قیمتی، عاشق بهارم عاشق شلوغی شب عید، دست فروشا، اجناس سفره هفت سین و هرچی که بوی هیجان و امید به زندگی بده؛ اخرین فرصت بود چون بعد عید دیگه نیستن قبلشم که درگیر بیمارستان بودیم🥺
پاشدم خونه کن فیکون شدرو یکم سامون دادم، دیدم ساعت هشته؛ برم نرم؟ خوابم میاد کار دارم .... اسنپ گرفتم رفتم انقد خلوت بود یک ربعه رسیدم (چقد تهران تو عید خوبه کاش اونایی که رفتن برنگردن) دست فروشا مثینکه از شب قبل نرفته بودن و الان داشتن اشغالای قبلو جمع میکردن اجناس جدید میذاشتن یه جور بین شیفت بود انگار! یکیشون میگفت دو روزه نخابیدم ...
- چشمم افتاد به امامزاده صالح، رفتم تو، خلوت ... فضا بارونی... بخاطر شهادت امام علی قرمزو مشکی بود همه جا... نشستم روبرو ضریح، دعا کردم و گذاشتم روحم انرژی مکانو ببلعه
- اومدم بیرون داشت شلوغ میشد، از اول دستفروشا شروع کردم به خرید، انگاری که یه زن پنجاه سالم و خونم همون بغله و قراره سال نو، بچه هامو نوه هام بیان خونم ... با تمرکز هم از پروسه لذت میبردم و هم حواسم بود همه چیز بخرم، انقد وسیله دستم بود که چرخی افتاده بود دنبالم میگفت پولم نمیدی بذار مجانی کمکت کنم گفتم نمیخام الان اسنپ میگیرم ... برای دو ساعت کامل تو حال و هوای خرید و شادی دم عید زندگی کردم و برگشتم خونه مامانم
- با هیجان سفره هفت سینو چیدم برا بابام پیرهن نو خریدم دادم تنش کنه روحیش عوض شه... نشستیم دور سفره... خدارو شکر همه هستیم ... سال نو شد ... زنگ و عیدی و روبوسی و عکس
- نیم ساعت بعد بابام یهو حالش بد شد ... مردیمو زنده شدیم تمام بدنش میلرزید دهنش قفل شده بود دستو پامونو گم کرده بودیم ... گذشت و بخیر گذشت
- از خستگی خابیدم تا ۴ عصر، با مروارید اومدیم خونم که بره حموم ... (پکیجشون خراب شده بود) باز خونه کن فیکون ... چرا کن فیکون؟ چون این چند وقت اصلا فرصت نداشتم خونه تکونی کنم فقط بخاطر تغییر فصل لباسامو اوردم بیرون جاب جا کنم، لباسام انقدری زیاده که کل خونرو اشغال کرده هر روز میام یکمشو جمع میکنم ... نمیدونم چرا انقد لباس دارم از بچگی اینجوری بوده... (حالا الان لباس مهم نیست)
- زنگ زدم به همسر سابق گفتم کی بیام؟ گفت ساعت ۶ ... وسایلمو جمع کردم که بریم فلان شهر (سه ساعتی تهران) خونه مادرش، دو هفتس فوت کرده ... دیگه کسی اونجا نیست و میخوان با خونه خداحافظی کنن و درشو ببندن کل فامیلشونو دعوت کردن مراسم گرفتن برا فردا ...
با همسر سابقمو برادر کوچیکش رفتیم ... غم زیاد، دلتنگی برای اون وقتا، هجوم خاطرات، پدرش که دو سال نشده فوت شده ... مادرش☹️ انگاری هیشکی نیست ... سوت و کوره ... حرفای خاله زنکی همیشگی همسر سابقمو برادرش که فلانی بعد مرگ مامان خودشو نشون داده فلانی فضوله اون یکی رو دعوت نمیکنیمو ... حتی دلم برای این خاله زنک بازیاشونم تنگ شده بود ...
رسیدیم ... هیچوقت فکر نمیکردم پدر مادرش بمیرن من باشم ... فک نمیکردم انقد زود بمیرن ... انقدری باهاشون خاطره داشتم که کل ۲۰ تا ۳۰ سالگیم بیشتر ازینکه خونه مادر خودم باشم خونه اونا بودم ... دختر نداشتن منم اولین عروس بودم ... خیلی باهم تایم میگذروندیم ... باورم نمیشه مامانش مرده هنوزم فک میکنم یه جای دیگس بعدا میاد ... به اندازه تک تک وسایلا خاطره هست ... همه چیز مرده ... روح نداره ... دارم خفه میشم میخام برگردم خونم ازین دنیا خوشم نیومد همون دنیای صبح موقع خریدو فقط دوس دارم ... اما نمیشه باید تا فردا شب تحمل کنم ... بعدش چی؟ غم تنهایی اینا ... عذاب وجدان الکی ... خیلی وابسته مادرشون بودن بی نهایت وابسته ...
امروز ساعت ۸ بیدار شدم نه صدای مامان میومد نه بوی املت بابا ... خودمو میبینم کنار جاری سابقم خوابیدم ... رفتم تو حال، همسر سابق با برادر بزرگش خوابیدن رو زمین، با لباس بیرون ... بدون پتو تشک ... رفتم اتاق برادر کوچیکه دیدم این یکی حتی فرشم زیرش نیست رو سرامیک خوابیده ... مادر موجود عجیبیه چطور ممکنه یه موجودی نبودش انقدر حس شه؟ انگاری وقتی هست همه چیز سرجاشه اما نبودش هر نظمو ارامشیو ازبین میبره ... اینجا دیگه تکیه گاهی وجود نداره ...
.
.
.
.
سال نوتون مبارک از خدا میخوام اول از همه سلامتی باشه براتون، بعد ارامش و دل خوش، در اخر برکت، برکت، برکت
- ۰۴/۰۱/۰۲
یکی از مشکلاتت اینه که به واسطه ی این دنیاهای موازی که همشون سرابی بیش نیستن و از مجازی هم مجازی ترن داری وقت و انرژی و زندگی و آینده ات رو فنا میکنی. باید یاد بگیری که هر چیزی یک تایم و زمانی داره و گیر کردن توی چیزهایی که گذشته تنها سقوط رو برات به ارمغان میاره. ولی خب از اونجایی که مثل همیشه نصیحت هام برات اهمیتی نداشته برای همین به ت...!