دنیای موازی من

دنیای موازی من

نیمه شعبان

امروز تولد حضرت ابوالفضله

از بچگی عاشق ماه شعبان بودم چون همش تولد بود از همه خفنترش نیمه شعبان بود که کمتر جاییو بی چراغونی میدیدی همه کوچه پس کوچه ها شیرینی شربت میدادن انقد زیاد که دیگه دلتو میزد😂 همه خوشحال بودن

وقتی دبستانی بودم یه اقا سیدی روبرومون میشست که هرسال ماه شعبان کل کوچرو جوری تزیین میکرد که حتی رو زمینم تزیین میشد خیلی خوشگل بود

خونه ما و اقا سید ته کوچه بود از وسطای کوچه تا ته کوچه تزیینات بیشتر میشد حوضو ابنمای قدیمی میذاشت جوریکه کوچه بسته میشد.

این خاطره مال ۲۴ سال قبله یعنی من ده یازده سالم بود، مامانم یه اخلاقی داشت به هر مناسبتی چه ایرانی چه خارجی چه دینی برای منو خواهرم کادو میخرید که تو ذهنمون خاطره خوب بمونه. اون موقع پتو گلبافت تازه مد شده بود روز قبل نیمه شعبان از مدرسه که اومدم (بعداز ظهری بودم) خانوادگی رفتیم دو تا پتو گلبافت نرم واسه منو خواهرم خریدیم😍 چیزیکه برام جذاب بود و باعث شده تو ذهنم بمونه، حسه

حس شادی همگانی، حس کادو گرفتن، حس خوشحالی خانوادمو گرماش، حس هیجان ناشی از رنگی رنگی شدن شهر، حس خوشحالی برای تعطیل بودن مدرسه🤗

سالها گذشت و من همچنان نیمه شعبان برام حس خوب داشت به هرطریقی بود شبش میرفتم بیرون تا بتونم کل شهرو خوشحالی مردمو ببینم (چراغونیا و خوراکی پخش کردنا برام نماد خوشحالی بود) و خودمم خوشحال شم اما کم کم همه چیز کمرنگ شد میگفتن گرونه برق هدر میره مردم پول ندارن نذری بدن و ... انگار خوشحالی مردم کم شد هر سال کمتر ... منم غصه میخوردم که چرا مردم جشن نمیگیرن تورو خدا خوشحالی سالی یکبارو خراب نکنید و ... تا اون سال کذایی !!

من ۲۶-۲۷ ساله بودم متاهل، دانشجوی کارشناسی ارشد، به همسرم گفته بودم همکلاسی هام نباید بدونن من متاهلم چون دیگه با من دوست نمیشن و من تنها و افسرده میشم اونم با دلخوری قبول کرده بود. روز قبل نیمه شعبان بود بچه های دانشگاه قرار گذاشته بودن دسته جمعی بریم چیتگر، نمیتونستم به همسرم بگم چون قبول نمیکردو دعوا میشد از طرفیم دلم میخواست برم، سر همین یواشکی رفتم، رفتم خونه مامانمو ازونجا وسیله برداشتمو رفتیم... نهارو اونجا درست کردیمو گپو گفت و ... انقد استرسم بالا بود که همسرم نفهمه چیز خاصی ازون گردش یادم نیست اما تو راه برگشت همگی با مترو اومدیم نزدیکای غروب بود

همسرم قرار بود بیاد دم خونه مامانم دنبالم که بریم چراغونیای نیمه شعبانو ببینیم دیدم داره بهم زنگ میزنه منم نمیتونستم جلو بچه ها جواب بدم از طرفیم نیم ساعت دیگه میرسیدمو دیر نکرده بودم اما از بخت بدم برخلاف همیشه همسرم انگار چیزی حس کرده باشه و نگران باشه زنگ زده به خواهرم و اونم در جریان نبوده و گفته غزال با دوستاش رفتن چیتگر!!!

اون نیمه شعبان بدترین نیمه شعبان عمرم شد

کار منو همسرم به جدایی رسید اون همون موقع دم خونه مامانم بوده و برای اینکه منو ببره بیرون زودتر از سرکارش اومده بوده و من نمیدونستم☹️ وقتی فهمید من با دوستام رفتم چیتگر، برگشت خونه و دیگه جوابمو نداد ... حالم خیلی بد بود حس گناه شدید، خشم از خواهرم، خشم از متاهل بودنم، غم ناراحت کردن خودمو مجید ...

یک ماه خونه مامانم بودم و نهایتا خانواده هامون باعث شدن آشتی کنیم و هفته اخر ماه رمضون همسرم اومد دنبالم تا بریم برای عروسی برادرش لباس بخریم 🤩

چهار سال بعد این ماجرا من از همسرم جدا شدم

  • غزال !!

نظرات  (۴)

زندگی تو جریان پر شتاب یه سیله..مال ما آب باریکه ی کف کوچه!

 

پاسخ:
چقد نکته بین هستین و چقد این نکته بینی رو خاص مطرح میکنید👌

تا وقتی یک موضوعی پنهان هشت یعنی با تیشه داری به ریشه ی اون رابطه میزنی... وقتی ماجرا نمایان شد مثل اینه که تیشه آخرین ضربه اش رو زده و ستون اون رابطه ویران شده...

پاسخ:
بله من موافق پنهان گری نیستم و هیچوقتم بهم نیومده همیشه تهش رسوا شدن

غزال ...

منو هوایی کردی ...

من از الان وبلاگ دارم...

نمیدونم نگهش میدارم یا نه ...

اما خوشحال میشم بیای خونه ی من ...

پاسخ:
الهی
خب بیا
بنویس
ادرسو بده فالوت کنم
تحت هر شرایطی نگهش دار

فدات بشم 😍❤️

من هر کار کردم نتونستم توی بیان وبلاگ بسازم، برام ایمیل تایید وبلاگ نیومد، توی بلاگفا هستم و متاسفانه نمیشه بلاگفا رو فالو کنی.

https://soufiya.blogfa.com/

آدرسم اینه عزیزم...

من ید طولایی توی حذف کردن وبلاگ دارم...😁

پاسخ:
😁😁🤗🤗🤗
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی