خانواده من
- دوشنبه, ۱۵ بهمن ۱۴۰۳، ۱۱:۰۴ ب.ظ
من مامان بابای خیلی خوبی دارم (خدا حفظشون کنه) فقط باید جدا از هم باشن که باهم به تنش نخورن شایدم باید منو خواهرم نباشیم که به تنش نخورن نمیدونم اما از بچگی همیشه حس میکردم دلیل دعوای مامان بابام منم!
جفتشون ادمای مدرنی بودن تو زمان خودشون
مامانم با تفکرات بشدت زن سالارانه مادرش بزرگ شده اما ذاتش یک زن خونگیه ظاهرش مذهبیه تفکراتشم. هوش اجتماعی بالایی داره و تو پرورش دادن انسانها به نظرم نخبس (هوش اجتماعیشو من ارث بردم)
پدرم تو کوچه خیابون بزرگ شده عزیز باباش بوده اما مامانش تو شش سالگیش طلاق میگیره میره اینم بچه کوچیکه بوده عشق مامانش، افسرده میشه میچسبه به خواهرش که یجورایی همسن مامانش بوده، بچه شری بوده بشدت هم باهوش مغز ریاضی خوبی داره ( اینو ازش به ارث بردم) تو زمان خودش ادم بروزی بوده خوش تیپ بوده مذهبی نبوده عکاسی میکرده اما درمورد انتخاب همسر سنتی میپسندیده!!
خلاصه این عروس دوماد ما بعد یکسال زندگی خدا منو بهشون میده یه دختر ریزه میزه خیلی لاغر سفید بور با دو تا چشم درشت بی حال!!
این بنده خداها تازه میخواستن جوونی کنن خودشونو پیدا کنن همو بفهمن منم این وسطا بودم! همین میشه که خیلی کاری بمن نداشتن فقط سعی میکردن بهم محبت کنن گاهی بی رویه گاهی اصن به کتف چپشونم نبودم!!! مثلا لج میکردن قهر میکردن هرکی منو میبرد برنده بود یکی با وعده خرید نازی (عروسک محبوبم) یکی با وعده تفریحو خوراکی و ... یه وقتاییم لیلی مجنون میشدن باهم دیگه سگا بازی میکردن کلا منو یادشون میرفت منم یه گوشه اروم میشستم نگاشون میکردم میگفتم خدارو شکر دعوا نمیکنن بازیشونو میکنن!!!
میگذره من ۴/۵ سالم میشه که خواهرم بدنیا میاد بابام میره تو فاز اینکه غزال دیگه بزرگ شده نیاز به مراقبت نداره بچسبیم به بچه جدید،
- منو بابام تو راه بیمارستان برا دیدن خواهر جدیدم: غزال اسم خواهرتو چی میذاری؟ من: مروارید!!! خب باباجون ازین ببعد تو خواهر بزرگ مرواریدی باید براش الگو باشی هر اشتباهی کرد از چشم تو میبینیم!!!
مامانمم فاز فرهنگی برمیداره یهو منو میذاره یه مهدکودک خفن دوزبانه و میگه غزال قشنگم برا اینکه به خواهرت حسودی نکنی میذارمت اینجا کلی بهت خوش بگذره!!؛
همونجا من فهمیدم خودم باید خودمو بزرگ کنم و خواهرمم احتمالا گردن منه چون اینا خیلی همت کنن با همدیگه بسازن😁
خلاصه گذشت و من بزرگ شدم و این شد که انقد فاصلم با پدر مادرم زیاد شد از نظر احساسی که الان با اینکه خونم تا خونشون پیاده ده دقیقس، ماهی یکبار زوری میرم خونشون اونم درحد یه شام دو ساعته و سریع برمیگردم
امشب شاید بعد یک سال تصمیم گرفتم شب خونشون بمونم
مامانم با مامانش رفته مشهد
بابامو خواهرم تنها بودن من اومدم پیششون، وقتی یکیشون هست احساس امنیت و ارامش میکنم
- ۰۳/۱۱/۱۵
میفهمم این متن رو ..
من دلم برای یه آغوش گرم مادرانه و تشویق پدرانه تنگه، یعنی اون کودک کوچولوی درونم از صدا های پیچیده شده تو ذهنش خسته هست که کامل بودن اگر کامل بودم نیازی نبود خدا بیافرینه مگرنه؟