دنیای موازی من

دنیای موازی من

خانواده من

من مامان بابای خیلی خوبی دارم (خدا حفظشون کنه) فقط باید جدا از هم باشن که باهم به تنش نخورن شایدم باید منو خواهرم نباشیم که به تنش نخورن نمیدونم اما از بچگی همیشه حس میکردم دلیل دعوای مامان بابام منم!

جفتشون ادمای مدرنی بودن تو زمان خودشون

مامانم با تفکرات بشدت زن سالارانه مادرش بزرگ شده اما ذاتش یک زن خونگیه ظاهرش مذهبیه تفکراتشم. هوش اجتماعی بالایی داره و تو پرورش دادن انسانها به نظرم نخبس (هوش اجتماعیشو من ارث بردم)

پدرم تو کوچه خیابون بزرگ شده عزیز باباش بوده اما مامانش تو شش سالگیش طلاق میگیره میره اینم بچه کوچیکه بوده عشق مامانش، افسرده میشه میچسبه به خواهرش که یجورایی همسن مامانش بوده، بچه شری بوده بشدت هم باهوش مغز ریاضی خوبی داره ( اینو ازش به ارث بردم) تو زمان خودش ادم بروزی بوده خوش تیپ بوده مذهبی نبوده عکاسی میکرده اما درمورد انتخاب همسر سنتی میپسندیده!!

خلاصه این عروس دوماد ما بعد یکسال زندگی خدا منو بهشون میده یه دختر ریزه میزه خیلی لاغر سفید بور با دو تا چشم درشت بی حال!!

این بنده خداها تازه میخواستن جوونی کنن خودشونو پیدا کنن همو بفهمن منم این وسطا بودم! همین میشه که خیلی کاری بمن نداشتن فقط سعی میکردن بهم محبت کنن گاهی بی رویه گاهی اصن به کتف چپشونم نبودم!!! مثلا لج میکردن قهر میکردن هرکی منو میبرد برنده بود یکی با وعده خرید نازی (عروسک محبوبم) یکی با وعده تفریحو خوراکی و ... یه وقتاییم لیلی مجنون میشدن باهم دیگه سگا بازی میکردن کلا منو یادشون میرفت منم یه گوشه اروم میشستم نگاشون میکردم میگفتم خدارو شکر دعوا نمیکنن بازیشونو میکنن!!! 

میگذره من ۴/۵ سالم میشه که خواهرم بدنیا میاد بابام میره تو فاز اینکه غزال دیگه بزرگ شده نیاز به مراقبت نداره بچسبیم به بچه جدید، 

- منو بابام تو راه بیمارستان برا دیدن خواهر جدیدم: غزال اسم خواهرتو چی میذاری؟ من: مروارید!!! خب باباجون ازین ببعد تو خواهر بزرگ مرواریدی باید براش الگو باشی هر اشتباهی کرد از چشم تو میبینیم!!!

مامانمم فاز فرهنگی برمیداره یهو منو میذاره یه مهدکودک خفن دوزبانه و میگه غزال قشنگم برا اینکه به خواهرت حسودی نکنی میذارمت اینجا کلی بهت خوش بگذره!!؛

همونجا من فهمیدم خودم باید خودمو بزرگ کنم و خواهرمم احتمالا گردن منه چون اینا خیلی همت کنن با همدیگه بسازن😁

خلاصه گذشت و من بزرگ شدم و این شد که انقد فاصلم با پدر مادرم زیاد شد از نظر احساسی که الان با اینکه خونم تا خونشون پیاده ده دقیقس، ماهی یکبار زوری میرم خونشون اونم درحد یه شام دو ساعته و سریع برمیگردم

امشب شاید بعد یک سال تصمیم گرفتم شب خونشون بمونم

مامانم با مامانش رفته مشهد

بابامو خواهرم تنها بودن من اومدم پیششون، وقتی یکیشون هست احساس امنیت و ارامش میکنم

  • غزال !!

نظرات  (۵)

میفهمم این متن رو ..

من دلم برای یه آغوش گرم مادرانه و تشویق پدرانه تنگه، یعنی اون کودک کوچولوی درونم از صدا های پیچیده شده تو ذهنش خسته هست که کامل بودن اگر کامل بودم نیازی نبود خدا بیافرینه مگرنه؟ 

پاسخ:
درسته
خوبه که دلت تنگه کاش منم دلم تنگ میشد

بعید میدونم الان کسی سگا و سگا بازی کردن یادش باشه :) قبلش میکرو بود :) قبلش آتاری :) آتاری یک بازی ماهیگیری مزخرفی داشت که ازش متنفر بودم :) ولی میکرو خیلی خوب بود :) بخصوص اون فیلم هاش که شبیه نوار کاست بود و بهشون میگفتیم فیلمه میکرو :)

پاسخ:
سگا از همشون بهتر بود واقعا میتونه جد خلف ایکس باکس باشه
ما آتاری نداشتیم از اول سگا داشتیم بعدشم ازین دستگاه سی دی ها که روش بازی داشت خریدیم اما بازم با سگا عشق میکردیم بابام شب تا صبح بازی فکری میکرد🤣

هم عجیبه هم آشنا 

دهه هفتادی بودن خودش یه تاوانه

پاسخ:
من دهه شصتیم اما خیلی اخرش😁

پدر و مادر خوب داشتن تا حد زیادی تضمین کننده خوشبختی و سلامت روح و روان انسان هست...

تو خیلی خوشبختی دختر کوچولوی زیبا ... :)))

پاسخ:
متاسفانه خودم نمیبینم🤦
اینا واسه تو 💎❤️🌺

خدا عمر طولانی و عافیت بده به پدر و مادرت.

قدرشونو بدون ❤

پاسخ:
چشم
ممنونم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی