دنیای موازی من

دنیای موازی من

۱ مطلب با موضوع «رویا» ثبت شده است

رویا (۱)

نمیدونم این بیمارستان چی داشت که رویا اومد سراغم ... رویا! چیزیکه خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم ...

بچه که بودم ینی از چهار سالگی احتمالا؛ هرچیو که دوس داشتم تو رویا تصورش میکردم ... هرچی ... هیچ مرزی نداشت چون مال خودم بود؛ دنیای خودم بود چرا باید مرز میداشت؟ اصلا کسی نمیفهمیدش که بخواد بذارتش رو ترازو! خودمم که به خودم اجازه همه چیو میدادم پس دیگه مرزی نیاز نداشت ... ازاد و رها ... هرآنچه که دلم میخواست بود ... اما واقعیت یه دختر چهار ساله اروم و ساکتو منطقیو سرد و درونگرا!!

 

وای ازون رویاهای شیرین کودکانه نگم براتون که هنوز طعمش زیر حس چشایی ذهنمه😊 جلو بابام رو موتور میشستم رو باک، مامانمم پشت، تو ذهنم مسیرو رو ابرا میرفتم جا موتور، خنک مطبوع نرمو درازکش😁 ابرم کنارش جای خوراکیم داشت (منطق تو رویام تنها مرز بود!!) من اون زمانها خیلی بدغذا و لاغر بودم اما تو رویام خوراکی ها مطابق میل من بود بلال کبابی که نرم باشه همه جاش یه اندازه کباب شده باشه، نمکش اندازه باشه هی نخوای نمک بزنی طعمشو لوث کنه، داغ نباشه یخم نباشه خلاصه اندازه یه پیرزن هفتاد ساله ادا اطوار داشت ذائقم🤣

شش سالم شد رویاهامم متنوعتر شد یه رویایی داشتم که تا همین چندسال پیشم باهام بود و هیچوقت نخواستم بپذیرم اکت جنسیه!!! (این یه مورد سکرت بمونه برام)

از زمانی که خوندن یاد گرفتم رویاهام تقلیدی هم شد؛ رویاهای نویسندرو رویای خودم میکردم؛ خیلی دلچسب نبود اما تجربه بود ... همچنان رویاهای بکر و کودکانه خودمم ادامه داشت تا زمانیکه سنم به بلوغ رسید ...

اینجا رویام فی البداهه اسلیو میسترس بود😐 اینم دو سه ساله فهمیدم، تو رویام دو تا پسر داشتم خوشگل و خوش تیپ حدود ۱۷-۱۸ ساله، یه شوهر نسبتا جوونم داشتم و همش بهشون زور میگفتم میزدمشون، اینام از من حساب میبردن و اقتدارم داشتم!!

واقعا ازین رویا لذت میبردما! هرروز یه سکانس میساختم و ادامه دار بود، با توجه به اتفاقات روزمره لذت های جدید روش پیاده میکردم🫤 خودم یادش میوفتم خجالت میکشم!!! (اخه دختر خوب تو با نیم وجب قد و هیکل ریزه میزه چرا باید سه تا مردو تو رویات بزنی اونم همسر و پسران خیالیتو؟؟؟؟ حالا زدی چرا هرروز؟ چرا لذت؟🫤 من معذرت میخوام از جمع🫤 ) حالا بیشتر این رویارو باز نمیکنم چون صحنه های جدیدی از صنعت ارباب برده رونمایی خواهد شد اونم حدود بیست سال پیش!!!

- من نه برادر دارم نه دایی

کلا اطراف نزدیکم جز بابام مردی نبوده بابامم ادم متمدنی بوده و هست اینکه چرا مردستیز بودمو نمیدونم اما خیلی مردستیز بودم انگاری مردها حق ابا و اجدادیمو خورده بودن که خداییش نخوردن تا حالا ...

.

.

شد پونزده سالم، حالا رویام شد منو دایی بزرگمو دایی کوچیکم!! مامان بابا نداشتم با این دوتا زندگی میکردم تو رویام دختری خودسر و بی مرزو افسار گسیخته بودم که تنها ترسم دایی بزرگم بود اونم بشدت غیرتی و سنتی (من غیرت نمیدونستم چیه چون کسی رو من غیرت نداشت سر همین تو رویام جز لذتهای پرهیجانیم بود که اکثرا روش رویاپردازی میکردم یه جور نقطه عطف!) با کمک دایی کوچیکم که همیشه اسمش حمید بود، دایی سعیدو دور میزدیم اونم تهش میفهمیدو به چوخ میرفتیم🤣 خلاصه این رویا حدود پنج شیش سال ارشد رویاهام بود

- من از سیزده سالگی دوس پسر داشتم اما هیچ جایی تو رویاهام نداشتن

.

.

رفتم دانشگاه ...

ادامه دارد